۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

وقتی خشونت در ذهنیت حجاریان و حجاریان ها نهادینه می شود




یکی از تعاریف <نهادینه> شدن/Institutionalization  در جامعه شناسی، نرمال شدن آن/ normalization و سیستماتیک شدن آن در جامعه می باشد.  به بیان دیگر، به امری عادی و معمولی تبدیل شدن آن موضوع می باشد.
چند روز قبل یکی از هموطنان مصاحبه سالها قبل آقای حجاریان در رابطه با کودتای خرداد 60 را برایم فرستاد.  اولین موضوعی که در مصاحبه توجهم را جلب کرد نهادینه شدن خشونت در ذهنیت مصاحبه شونده و مصاحبه گر می باشد.  از جمله در رابطه با توضیح کشتار سی خرداد می گویند:
"...در صورتي‌كه دولت ما خشونت(منظورش مجاهدین هستند.)  را تماشا مي‌كند. مثل آدمي كه به بچه مي‌گويد نكن، نكن و آخرش خسته مي‌شود و بچه را از پشت‌بام به پايين پرت مي‌كند. يكي از علل وقوع سي‌خرداد همين بود كه دولت ما مقتدر نبود. به سازمان گفت نكن، نكن! اما نكن، نكن فايده نداشت، دولت هم قدرت مهار نداشت، يك مرتبه اسلحه كشيد و همه را كشت. حتي گفت زخمي‌ها را تير خلاص بزنيد. ظهر سي‌خرداد بود، اين را راديو گفت، اسمشان را هم نپرسيد كه چه كساني هستند. توجيه شرعي‌اش را هم پيدا ‌كردند"
در اینجا نمی خواهم به تفضیل به این دروغ ایشان بپردازم که سازمان مجاهدین ( که بعدها به فرقه رجوی تبدیل شد.) تا روزهای بعد از 30 خرداد شصت خشونت بر آنها بطور مرتب اعمال می شد و حتی در گزراش روزنامه رئیس جمهور در اردبیهشت 60 می بینیم که سازمان اطلاعات ارتش به او اطلاعات داده بود که بطور متوسط هر هفته بیش از 1200 حمله و گاه مسلحانه به این سازمان و چند سازمان دیگر انجام می شد.
ولی می خواهم بگویم که در اینجا هم توضیح این کشتار ناشی از نرمالیزه شدن خشونت در ذهن آقای حجاریان است و هم در ذهن مصاحبه گر که اصلا به ذهنش نمی آید که از اقای حجاریان، برای مثال، سوال کند:
- آیا واقعا این را جدی می گویید که رژیمی که خود را اسلامی می دانست از رادیو دستور داد که زخمی ها را در همان خیابان تیر خلاص بزنند؟

ایشان نه تنها دنبال موضوع را نمی گیرد، بلکه براحتی از آن رد شده و مصاحبه را به جای دیگر می برد.

دیگر اینکه، آقای حجاریان، 30 خرداد را نه کودتا که <شهر آشوبی> می داند:

سوال: و اما اسمي كه شما بر خرداد 60 مي‌گذاريد چيست؟
 pحجاریان: به نظر من بهترين لغتي كه براي واقعه سي‌خرداد 60 متناسب است، "شهرآشوبي" است يا به اصطلاح فرنگي‌ها(Turbulence) شهرآشوب بودن. يك شهرآشوبي اتفاق افتاد، زمان مشخص هم داشت، عمرش هم تمام شد. وقتي كه رجوي به خارج رفت، قضايا خاتمه يافت.

سوال این است که چرا ایشان 30 خردادی را که اکثریت مطلق شرکت کنندگان نه از مجاهدین که از طرفداران رئیس جمهور بودند را (در این رابطه قبلا مشاهدات عینی خود را منتشر کرده ام.) را محدود به مجاهدین می کنند؟

علت جز این نیست که پذیرفتن این واقعیت، در واقع پذیرفتن وقوع کودتاست، چرا که هواداران رئیس جمهور قانونی کشور در روز روشن در خیابانها به گلوله بسته شده و رادیو دولتی اعلام کرده که به زخمی ها هم رحم نکنید و در جا تیر خلاص بزنید.

در جای دیگر برای فرار از این واقعیت و توجیه وضعیت، بنی صدر را نه منتخب مردم (در واقع تنها انتخابات آزاد در طول عمر رژیم، از جمله با این دلیل که شورای نگهبانی وجود نداشت تا مانع نازد شدن بشود.) که منصوب آقای خمینی می دانند:
"(بنی صدر را) امام برداشت. همان‌طور كه خودش هم او را نصب كرده بود، اما درقالب انتخاب."
در تحقیق دیگری کذب بودن این ادعایی که بعد از کودتا روایت رسمی رژیم و نیز مخالفان هم جنس رژیم شد را نشان داده ام.  ولی سوال این است که چرا ایشان اصرار به تکرار این دروغ که در واقع توهین و تحقیر مردم ایران و 76 درصد از رای دهندگان که اولین رئیس جمهور منتخب خود را در طول تاریخ بر گزیدند به مردم ایران و رای دهندگان می باشد، دارند؟  پاسخ جز این نمی باشد که پذیرش اینکه کودتا رخ داده است، پذیرفتن این واقعیت است که ایشان نیز از زمره  کودتا چیان بوده اند و البته همانطور که در این مصاحبه می بینیم، ایشان هیچ مسئولیت پذیری نمی کنند. (اینهم یکی از اصلی ترین مشخصات روشنفکران جهان سومی می باشد که هیچوقت خود را نقدی واقعی نمی کنند و همیشه تقصیر را به گردن دیگران و "وضعیت" می اندازند.)

در جای دیگر در رابطه با جامعه مدنی می گویند:
"در جاهايي ممكن است مردم خودشان توان داشته باشند و خودشان جامعه مدني بسازند، اما در جاهايي مردم توان ندارند و  غرب مي‌آيد برايشان مي‌سازد."

این پاسخ نشان می دهد که ایشان اصلا نمی دانند که جامعه مدنی چیست و چگونه پدید می آید و رابطه اش با قدرت چگونه است و نقش آن در رابطه با قدرت چیست.
دیگر اینکه وقتی (دولتهای) غربی را قادر به ساختن جامعه مدنی برای دیگر کشورها می دانند، هم نشان از روانشناسی زیر سلطه ایشان دارد و هم به ما توضیح می دهد که چرا وقتی اکثریت نخبگان اصلاح طلب که از اصلاح رژیم ولایت مطلقه فقیه ناامید می شوند، بسرعت سر از کاخ سفید در می آورند و دخیل حمله نظامی به مام وطن را بر ضریح کاخ سفید می بندند.
این اصلاح طلبان تا خود را از عقده بد خیم حقارت رها نکنند و به تواناییهای خود و مردم باور نکنند و برای خود و مردم عزت و کرامت قائل نشوند در بر همین پاشته خواهد چرخید و اصلاح طلبان سابق، ستایشگران ترامپ و نتانیاهو و...و دیگر سلطه گران خواهند شد.
http://www.meisami.net/no-31/No-031-04.htm

۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

یویوی سلطنتی رضا پهلوی





" هر وقت رئیس جمهوری در آمریکا وارد کاخ سفید می شود که سیاست تهاجمی در رابطه با ایران دارد و گزینه حمله نظامی بطور جدی روی میز قرار می گیرد، باد وارد علم ایشان می شود و اینگونه ناگهان از شهروند معمولی به پادشاه قانونی ایران تبدیل می شوند و مجلس شورای ملی تشکیل می دهند تا بتوانند نقش چلبی را در ایران بازی کنند و هر وقت رئیس جمهوری وارد کاخ سفید می شود که قصد مماشات و سازش با رژیم را دارد و از گزینه حمله نظامی دوری می گزیند، باد از وزش می افتد و  ایشان تبدیل به شهروند می شوند و وارد دوران کسوف و به جز چند اعلامیه و مصاحبه، خبری از ایشان نمی شود."


آقای خمینی در توجیه دروغهای مکرری که می گفت و در پاسخ به اعتراض برخی که مرجع تقلید نباید سخن و قول خود را عوض کند که در اینصورت در دین فساد پدید می آید، مجبور شده بود که علنا به دفاع از دروغ گفتن و تغییر نظرات خود بپردازد و صریحا بگوید که:
"ما می‌خواهیم اسلام را پیاده کنیم. پس ممکن است دیروز من یک حرفی زده باشم و امروز حرف دیگری را و فردا حرف دیگری را. این معنا ندارد که من بگویم چون دیروز حرفی زده‌ام باید روی همان حرف باقی بمانم..."(1)

این توجیه آقای خمینی که در واقع بنیان گذار دور ان پسا- حقیقت، در دوران معاصر می باشد و دونالد ترامپ به آن ابعادی جهانی بخشید، در واقع  زبان حال کسانی است که رسیدن و حفظ قدرت، به هر روش ممکن را هدف اصلی خود قرار داده اند و از آنجا که <قدرت> ذاتا اخلاق ندارد، بنابراین دروغ گفتن و فریب و نقض عهد کردن نه تنها امری مکروه و یا حتی مباح و مستحب محسوب نمی شود بلکه روشی واجب می شود و عمل غیر آن عملی غیر عقلانی انگاشته می شود.  اینگونه است که برای ضد انقلاب حاکم بر وطن، حفظ نظام/قدرت اوجب واجبات می شود و نیز برای کسانی چون آقای رضا پهلوی نیز که قدرت را به هر روش هدف قرار داده اند، برای رسیدن به قدرت و بر تخت طاووس نشستن، گفتن هر سخنی و مرتکب هر عملی شدن اوجب اجبات می شود.
اینگونه است که سخنان و تعهدهای آقای رضا پهلوی در رابطه با به سلطنت رسیدن ایشان، حالت یو یو کردن را پیدا می کند.  چرا که زمانی برای رسیدن به قدرت و مصلحت بازی سیاسی حکم می کند که تشنه قدرت، زمانی در سخن گفتن از چنین آرزویی تبری بجوید و زمانی دیگر حاشا را به کناری نهاده و علنا خود را صاحب تخت طاووس بنامد.
آخرین حرکت آقای رضا پهلوی در این رابطه مصاحبه ایشان با آسوشیتد پرس می باشد که در آن از حکومت مردم سالار عربستان سعودی و آمریکای دونالد ترامپی، که به قول نامه نویسان به ترامپ، "مدافع ارزشهای بنیادین آمریکا"! ست و دولت دست راستی های افراطی اسرائیل که بنا بر قول بنیامین نتانیاهو، ایرانیان از 2500 سال پیش در پی ایجاد هولوکاست و کشتار یهودیان بوده اند، خواسته است تا به ایشان کمک کنند تا در ایران "انقلاب" راه بیاندازد و بساط پادشاهی "مشروطه" را بر قرار کنند.(2(
انگار نه انگار که هم ایشان چهار ماه پیش در مصاحبه با رادیو فردا علنا اعلام کرده بودند که خود را از <دغدغه پادشاهی> رها کرده و از کسانی که می خواهند ایشان را <یک جعبه یا باکس نظام پادشاهی> بگذارند انتقاد کرده بودند.(3(
البته این داستان امروز نیست، ایشان در سال 1359 در مصر بعد از مرگ پدر، به عنوان شاهنشاه ایران و مدافع استقلال وطن قسم خورده بودند و در سال 1365 که ریگان به سازمان سیا دستور سرنگونی رژیم را داده بود، سیا فرکانس اختصاصی تلویزیون ایران در شبکه جهانی را برای پخش پیام 11 دقیقه آقا رضا پهلوی حک کرد.(4(
بعد که متوجه شدند که دولت آمریکا با آقای رفسنجانی ساخت و پاهایش را کرده است، برای پنهان کردن آرزوی  تخت طاووسی خود، اعلام کردند که تنها یک شهروند هستند و در دوران آقای خاتمی به عنوان شهر وند خود را به اصلاح طلبان نزدیک، بدون اینکه از پادشاهی استعفا دهند.  البته عقل سیاسی قدرتمدار حکم می کرد که تمامی احتمالات را در نظر آورند و برای آن آماده باشند.  اینگونه بود که ایشان خود را به شتر مرغی تبدیل کرده بودند که بر عکس مثل، اگر برای به قدرت رسیدن نیاز به پرواز کردن می شد ایشان می گفتند که من مرغم و اگر نیاز با بار کشیدن، می گفتند که پدر جدم هم بار کش بوده است.
البته از آنجا که دروغگو به صفت دروغگو بودن کم حافظه می شود، حدود 5 سال پیش در مصاحبه با سایت معتبر آلمانی فوکوس، پته را آب دادند و علنا گفتند که نه شهروند که شاه قانونی ایران هستند.(5(
آقای محمد امینی در مقاله ای ایشان را به باد انتقاد گرفتند که شما که گفته بودید تنها یک شهروند معمولی هستید و حال چگونه شده است که خود را شاه قانونی ایرانی معرفی کرده اید.  در واقع این سخن ایشان همانند بر تخت نشاندن ولی مطلقه فقیه، این بار تاج بر سر، بود که مردم هیچ نقشی در آن ندارند.  حملات که افزون گشت، ایشان ناچار به عقب نشینی شدند و  دفتر خود را مامور کردند که اعلامیه ای صادر کند که در آن خطاب به فوکوس، از جمله گفته شده بود :"... در این راستا لازم می دانیم این نکته را متذکر شویم که این مصاحبه با اشتباهات مختلفی از زبان انگلیسی به آلمانی وسپس به فارسی ترجمه شده است. بسیاری از مطالب درج شده در این متن به زبان آلمانی وهمچنین نسخه فارسی آن با ادبیات رضا پهلوی همخوانی ندارد.... از هفته نامه فوکوس درخواست میکنیم با احترام به قوانین روزنامه نگاری نسخه اصلی مصاحبه به زبان انگلیسی رامنتشر و محتوای ترجمه متن آلمانی را در اسرع وقت تصحیح نمایند."
آقای امینی با فوکوس تماس و نظر سایت را در باره اعلامیه آقا رضا پهلوی خواستار شدند.  فوکوس پاسخ داد که چه نامه و چه در خواستی و اینکه هیچ تماسی دفتر ایشان با فوکوس نگرفته است و اینکه هیچ اشتباهی در محتوای مصاحبه وجود ندارد و عین نوار مصاحبه در اختیار فوکوس می باشد.
دیگر اینکه ایشان در این مصاحبه ذهنیت خشونت بار خود را لو داده بودند.  از جمله در بخشی از مصاحبه گفته بودند:
" «بسیاری از انقلابی‌های آن‌موقع امروز نزد من می‌آیند و می‌گویند: بهتر بود پدرت ما را بازداشت و اعدام می‌کرد." البته این نقل قول از جمله به این معنی می باشد که ایشان با نکول کردن(default) پذیرفته اند که پدر ایشان، فردی آدمکش بوده است چرا که در غیر اینصورت به جای آوردن این نقل قول در مقام تایید نظرات خود، به این افراد می تاخته اند و سخت انتقاد که مگر پدر من آدمکش بوده است که شما آرزوی کشته شدن بدست ایشان را داشته اید؟ دیگر اینکه چنین نقل قولی را برای دفاع از مواضع خود آوردن در واقع نشان از یگانگی در روش با پدر دارد.
بهر حال، از اینجا ببعد، اینجانب دنبال کار را گرفتم و برای اینکه امکان فرار را بروی ایشان کاملا ببندم، مقالاتی مستند به هر دو زبان فارسی و انگیسی منتشر کردم.  نتیجه این شد که از آنجا که معلوم شده بود که اعلامیه ایشان فقط به فارسی منتشر شده بوده و تنها هدف آن فریب هموطنان می بوده، ایشان ناچار به همان راهی رفت که کذابها می روند، به این معنی که کوشش می کنند که دروغ خود را با دروغی دیگر بپوشانند.  به همین علت مصاحبه تلویزیونی ترتیب دادند و در آن گفتند:
"...من جهت اطلاع هم میهنان بگم که از موقعی که این اتفاق افتاد اولین درخواستی که شد از طریق کسی که هماهنگی این مصاحبه رو کرده بود و درخواست از خود نوار ترتیب اثر داده نشد و من اخیرا از طریق قانونی مسئله رو تعقیب کردم توسط یک وکیل آلمانی برای درخواست نه تنها چاپ متن تصحیح شده ای از دیدگاه خودم نسبت از آنچه جواب من بود در مقابل آنچه چاپ شد از یکسو و درخواست رسمی برای دریافت کپی اصلی نوار که وجه در اینجا گرفته و یا اینکه اگر چنین کپی است در اختیار ما قرار گرفت اون را هم در اختیار هم میهنان قرار بدم از جهت رفع این سو تفاهمات و این مسیر طبیعی خودشو داره طی می کنه و در انتظار پاسخ این اقدام حقوقی هستم توسط وکلا و خود اون موسسه( دلخواسته: همانگونه که خوانندگان می توانند ببینند ایشان در مورد موضوعی شفاف بسیار ناشفاف صحبت کرده اند در اینجا معلوم نیست که علت اینگونه نامفهوم صحبت کردن ناشی از ضعف زبان فارسی ایشان است یا کوشش در سیاسی بازی یا هر دو. در هر صورت می شود فهمید که ایشان سعی دارند بگویند که با مجله تماس گرفته اند و خواهان گرفتن کپی نوار مصاحبه و نیز باز انتشار مصاحبه بدون اشتباه هستند.)..." (6(
در همین رابطه مقاله ای دیگر انتشار دادم و خواستار اطلاعات زیر شدم:

 1. متن نامه/پیام/ایمیل/...و را که می گویند برای مجله نوشته شده و از آنها خواسته شده است که دیدگاه ایشان را چاپ و نیز کپی نوار مصاحبه را در اختیار ایشان بگذارد.
2. متن شکایت نامه رسمی ایشان به دستگاه قضایی آلمان.
3. نام دادگاه آلمانی که شکایت به آن انجام شده است تا به دادگاه مراجعه شده و ببینیم که آیا اصلا چنین شکایتی تسلیم دادگاه شده است یا نه؟ توضیح اینکه در دادگاههای آلمان این از حقوق مردم می باشد که به دادگاه ها مراجعه و لیست دعوی های تسلیم شده را ملاحظه کنند.(7
آقای رضا پهلوی هیچگاه به این سوالات پاسخ ندادند و این در حالیست که زمان متوسط رسیدگی به شکایات در دادگاه ها آلمان 5 ماه می باشد (8(
          
و حال که نزدیک 5 سال از آن تاریخ می گذرد با اطمینان کامل می شود گفت که این ادعای ایشان در مصاحبه نیز دروغی بیش برای فریب مردم نبوده است
البته این همه قبل از آن که دوباره در فاصله چهار ماه اول از پادشاهی استعفا داده اد و بعد که  دوباره فیلشان یاد هندوستان و تخت طاووس کرده و خود را شاهنشاه ایران اعلام کرده اند.
در اینجا این سوال برای خواننده ایجاد می شود که پویایی که سبب روش سیاسی یویوی ایشان می شود چیست؟
پاسخ ساده است و آن را باید در روش سیاسی دولتهای آمریکا در این دوران در رابطه با ایران دید.  بقول مولوی:
ما همه شیران ولی شیر علم.  حمله شان از باد باشد دم بدم.
به این معنی که هر وقت رئیس جمهوری در آمریکا وارد کاخ سفید می شود که سیاست تهاجمی در رابطه با ایران دارد و گزینه حمله نظامی بطور جدی روی میز قرار می گیرد، باد وارد علم ایشان می شود و اینگونه ناگهان از شهروند معمولی به پادشاه قانونی ایران تبدیل می شوند و مجلس شورای ملی تشکیل می دهند تا بتوانند نقش چلبی را در ایران بازی کنند و هر وقت رئیس جمهوری وارد کاخ سفید می شود که قصد مماشات و سازش با رژیم را دارد و از گزینه حمله نظامی دوری می گزیند، باد از وزش می افتد و  ایشان تبدیل به شهروند می شوند و وارد دوران کسوف و به جز چند اعلامیه و مصاحبه، خبری از ایشان نمی شود.
البته اهل قدرت، هیچ از تجربه و تاریخ پند نمی گیرند.  پدر بزرگ ایشان که با یاری ژنرال آیرونساید دست به کودتا زده بود و چند سال بعد در محاسبات سیاسی مرتکب اشتباه و به آلمان هیتلری نزدیک ، وقتی کشور مورد حمله ارتشهای انگستان و شوروی قرار گرفت بجای عمل بوظیفه اصلی خود که دفاع از مام وطن بود، از طریق مامور انگیسی ها، ابراهیم قوام، کوشش کرده بود که به سفارت انگیس پناهنده شود:
"گزارش های دیپلماتیک آمریکا نشان می دهد که رضا شاه شخصاً در پی ‏پناهندگی به سفارت بریتانیا  در تهران برآمده بود ولی سفارت در خواست  ‏او را نپذیرفت. در نهایت  او ابراز  تمایل  کرد  که به  همانجایی برود که ‏از آن آمده  بود. دریفوس  گزارش می دهد که: «  شاه ابراهیم قوام را که ‏پدر  دامادش هم بود نزد وزیر مختار بریتانیا  فرستاد تا مراتب نگرانی او ‏را از تأخیر [ آتش بش]  و ادامه  خصومت ها ابراز کند . قوام همچنین ‏سعی  کرد  مزه  دهان وزیر مختار  را در باره  پناه بردن شاه  به سفارت ‏بریتانیا از ترس روس ها بفهمد، ولی گویا وزیر مختار چندان دلگرمش ‏نکرده  بود.»  ترس  رضا شاه  از روس ها نبود؛ بلکه از مردم ایران بود، ‏که  اگر کوچکترین فرصتی دست می داد، تکه تکه اش  می کردند. »(9(
اینگونه بود که ترس و وحشت فرمانده کل قوا، رضا شاه کبیر قدر قدرت، قوی شوکت  و دستور او بر تسلیم نیروهای نظامی تا در مقابل، دولت انگستان با ایشان به نرمی رفتار کند سبب در هم پاشیده شدن ارتش شد.
پدر ایشان نیز سرنوشتی بهتر از پدر پیدا نکرد و بقول سپهد ربیعی، فرمانده نیروی هوایی،   که گفته بود که:"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت" البته سپهبد ربیعی متوجه نشده بود که این سرنوشت را انقلاب ضد استبدادی ایران برای مستبد رقم زده بود.(10(
با این وجود، آقا رضا پهلوی، از آنجا که نیک می دانند که با وجود فاجعه ای که استبداد تبهکار حاکم بر مردم وطن تحمیل کرده است و بقول آیت الله منتظری روی شاه را سفید کرده است، کسی در وطن جانش را برای به تخت سلطنت رساندن یک کذاب که هنوز کودتا بر علیه دموکراسی و استقلال وطن در 28 مرداد را و با وجودی که چند رئیس جمهور و وزیر خارجه آمریکا از انجام آن ابراز پشیمانی کرده اند، را به تمسخر می گیرد و آن را قیام مردمی می داند به خطر نخواهد انداخت و نسل جوان رو به جلو وقتی در برابر خود انتخاب جمهوری شهر وندان را می بیند البته هیچ سخت نیست تصور انتخابی را که خواهد کرد.
بنابراین می بینیم که حمله اخیر شیر علم ناشی از بادی است به نام ترامپ که حال در کاخ سفید جای گرفته و در عرض چند ساعت، با سیاستی که سالها از آن دفاع کرده بود (سیاست عدم مداخله در دیگر کشورها.) برای پوشاندن شکستهای سیاسی پی در پی خود و کشاندن لیبرالهای جنگ طلب به دنبال خود، با چرخشی 180 درجه ای وداع کرده است و حال آقای رضا پهلوی بار دیگر از غیبت کبرای خود خارج تا شاید از داخل سخنان و عملیات رئیس جمهوری که هیچ دید استراتژیک ندارد و دم بدم تصمیمش عوض می شود، برای او تنبان سلطنت متصور شود.
دیگر اینکه، آقای رضا پهلوی با بکار گیری زبان فریب از مردم خواسته اند تا دست به اعتصابات بزنند.  در حالیکه اگر ایشان کوچکترین باوری به مردم و توانایی های آنها داشتند بدنبال عربستان دموکراتیک و رئیس جمهوری روانی به نام ترامپ و نتایاهویی که کوشش دارد ایرانیان را یهودی نفرت و هولاکوستی به جهان معرفی کند نمی افتادند.
اگر ایشان ذره ای از بینش و نیز سواد تاریخی بر خوردار بودند می دانستند که نگاهی گذرا به تاریخ وطن بما می گوید که هر سلسله ای که از زین قدرت بر زمین افتاد، دیگر هرگز دوباره نتوانست سوار اسب قدرت شود.  بخصوص که  برای اولین بار در تاریخ ایران، ایرانیان بر ضد نفس سلطنت دست به انقلاب زدند.  دیگر اینکه  سلسله پهلوی تنها سلسله ای در تاریخ وطن است که بدست قدرتی انیرانی خود را بر وطن غالب کرد و اینگونه بود که مشروعیت سلطنت را از بین برد.  بدون این سلب مشروعیت از طریق کودتای 28 مرداد، انقلاب ایران، نه بر ضد سلطنت، که احتمالا ماهیتی از نوع انقلاب مشروطه، منتهی با ابعادی بسیار گسترده تر جهت خود را تعیین می کرد.
آخر اینکه، اثر این یویوی سیاسی که آقای رضا پهلوی باشد، تنها بکار ضد انقلاب حاکم بر وطن می آید و اگر نبود جریان مصدقی استقلال و آزادی، وطن خود را در میان دو سنگ آسیاب استبداد تبهکار حاکم و قدرت طلبان وابسته بی اخلاق گرفتار می دید و البته در چنین وضعیتی روش ساختن و سوختن را پیش می گرفت، چرا که جامعه ملی ایران، فرقی ماهیتی با جوامع کشورهای منطقه دارد و علت آن حضور ذهنیت تاریخی  اصل استقلال در وجدان جامعه ملی می باشد.  اصلی  که همیشه سبب طرد  اشخاص  و جریانهای وابسته و خائن به استقلال وطن شده است

1. سخنرانی 20/9/62، صحیفه نور، ج 18، ص. 178
2. http://www.haaretz.com/middle-east-news/iran/1.782409
3. http://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/66849/
4. http://nagoftehayeiran.blogspot.co.uk/2014/02/TV-CIA-NSC-1365.06.16.html
5. http://www.focus.de/politik/ausland/krise-in-der-arabischen-welt/cyrus-reza-pahlevi-im-focus-interview-ob-ich-die-krone-tragen-werde-haengt-vom-willen-des-volkes-ab_aid_764055.html
6. https://www.youtube.com/watch?v=ockU8QVvwEg&feature=plcp
7.            http://mahmood-delkhasteh.blogspot.co.uk/2012/07/blog-post_12.html
8. https://books.google.co.uk/books?id=glyx5h6-WV8C&pg=PA18&lpg=PA18&dq=germany+average+time+for+a+case+court&source=bl&ots=CUfYDa8HwO&sig=Mkyroi_cWBnwBU3OgEee7oKFBzY&hl=nl&sa=X&ei=Fy8aUdieEqia1AXv74HADw&redir_esc=y#v=onepage&q=germany%20average%20time%20for%20a%20case%20court&f=false
9. دکتر محمد قلی مجد « رضا شاه و بریتانیا»  –   صص 475 ‏
10. Before the parody of the trial which preceded his execution, General Amir Hussein Rabii, commander in chief of the Iranian air force, was questioned about the role played by General Huyser. He replied to his judges, “General Huyser threw the emperor out of the country like a dead mouse”. See “Thrown Out Like a Dead Mouse”, Time Magazine, 17 December 1979, accessed online at: http://www.time.com/time/magazine/ article/0,9171,920699,00.html?promoid=googlep

۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه

به خنده ام حسودی می کنه: سیاست نه برای قدرت که برای آزادی



با دوست بسیار قدیمم بعد از مدتها تماس و گپی صمیمی و پر از گرمی و صفا زدیم.  در بین صحبتها از سوالش از نازنین مادری در محله امان که با او بزرگ شده بودیم گفت و اینکه با وجود سختی زندگی و فشارهای مالی زندگی به کوچکترین بهانه ای لبخند بر لبش ظاهر و در اولین فرصت به رقص می اومد، پرسیده بود که چرا فلان خانم با وجود زندگی مرفه و ثروت به شما که مال زیادی ندارید حسودی می کنه، جواب داده بود که:"مادر جان اون به خندم حسودی می کنه"

به این پاسخ فکر کردم و متوجه شدم که هیچوقت در طول سالهای کودکی و نوجوانی و جوانی، لبخند بر صورت آن خانم محترم که زندگی آخرین سیستمی داشت، ندیدم!

داستان جدی تر از اینهاست چرا که حسادت، از فطرت خود بیگانه شدن است و اگر بر آن لگام زده نشود به بیماری غیر قابل علاجی با قوه تخریبی بالا، در سطح فرد و دیگران و جامعه، تبدیل می شود.

یکی از نقاط کور تئوریهای ساختاری جنبشهای اجتماعی قادر نبودن به شناسایی اثرات مخرب این عامل فردی در فروپاشی و یا به انحراف رفتن بسیاری از جنبشهای اجتماعی می باشد.

تئوریهای پسا ساختاری و پسا مدرنیسم نیز که عامل فرد و خصوصیات باوری، شخصیتی و روانی فرد را در درون ساختار در نظر می گیرند نیز توجه کافی به این عامل نمی کنند.

اول بار که متوجه این مسئله شدم زمانی بود که غرق مطالعات تئوریهای انقلابات اجتماعی شده بودم و محک زدن آن با تجربه شبانه روزی و سالهای خودم در انقلاب و کوشش در اینکه تا چه حد این تئوریها، از توانایی توضیحی از وضعیتی که انقلاب گرفتار آن شد بر خوردارند و می دیدم که با وجود روشن کردن زوایایی، ولی فاقد ریز بینی و تیز بینی لازم هستند.
بعدها که با ادبیات فمینیستی در رابطه با جنبشهای اجتماعی آشنا شدم، متوجه شدم که اینها با حساسیت بسیار بیشتری به  این موضوع پرداخته اند و شاید بشود بهترین کارها در این زمینه کتاب Moving Politcis از دبرا گولد/Deborah Gould و نیز کتاب The Cultural Politics of Emotion از سارا احمد می باشد.  ولی با وجود اینکه به عوامل روانی تاثیر گذار از جمله: <درد>، <تنفر> و <ترس> پراخته اند ولی مقوله حسادت تا آنجا که دیده ام هنوز مورد نقدی عمیق قرار نگرفته است.

دیگر اینکه نفس آگاهی به عامل حسادت، در فرد نمی تواند به عنوان مکانیزم عمل کننده جلوگیری از حسادت، در تحلیل و تصمیم گیری عمل کند.  آنچه که مانع عمل حسادت در کار سیاسی، و در کل در زندگی، می تواند باشد، عامل عرفان است و سعی در عارف شدن.

در واقع، عامل عرفان، یکی از اصلی ترین عواملی می باشد که می تواند مانع از به انحراف رفتن جنبشها به این علت شود.  به بیان دیگر مبارزه برای استقلال و آزادی، به انسانهایی نیاز دارد که بطور دائم درحال مبارزه در دو جبهه خارجی، با استبداد و مخالفان زور پرست و نیز جبهه درونی که مبارزه با عطش قدرت و نفس و در نتیجه حسادت می باشد، دارد.  یعنی اینکه مبارز نیاز دارد تا می تواند از سر چشمه عرفان بنوشد.  و نفس را همیشه مار مولوی بپندارد که بر چشم هم زدنی نیش خود را بر فرد وارد می کند.

اینگونه مبارزان در حالیکه نیک می دانند که از آنجا که سیاست، روش بدست گیری و مدیریت قدرت فهم شده است، در پی انقلاب در باز تعریف سیاست در راستای آزادی و حقوق می باشند و اینگونه است که هیچگاه وارد رابطه قوا نمی شوند و  همیشه کنش می مانند و جامعه را به اینگونه بودن و شدن می خوانند.  به سخن دیگر، از جنس مخالف در پی قدرت خود نمی شوند.
در زمانی که بحران و فساد اخلاقی وطن را در خود پیچیده است و وطن را با خطری حیاتی روبرو کرده است، بیش از هر زمان نیاز به چنین مبارزانی است.

۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

وطن، برای رهایی از استبداد، بیش از هر زمان به "غدی" بنی صدری نیاز دارد




آقای تاجزاده بعد از 37 سال تکرار دروغ مبنی بر خیانت بنی صدر، حال تخفیف داده اند و می گویند که اولین رئیس جمهور خائن نبود، بلکه غد بود! (1(

در این شکی نیست که در آن زمان خیانتهای شگرف و فاجعه واری رخ داده است.  خیانتهایی مانند گروگانگیری که در واقع کودتایی بر ضد اهداف انقلاب بود و زمینه حمله عراق به ایران را فراهم و اصل ولایت فقیه را تحمیل پیش نویس قانون اساسی نمود و یا مانع شدن از پایان رسیدن جنگ با عراق در خرداد 60 که صدام با پیشنهاد کشورهای عدم تعهد برای پایان دادن به جنگ و دادن غرامت سنگینی موافقت کرده بود و اینکه حتی اگر یکهفته اجرای مرحله آخر کودتا بر علیه بنی صدر را به تاخیر انداخته بودند جنگ به پایان رسیده بود و اینگونه کشتارها و خسارتهای عظیم رخ نداده بود. ولی از آنجا که حزب جمهوری و اقمارش برای استقرار استبداد خود به ادامه جنگ نیاز داشتند، مانع از به پایان رسیدن جنگ شدند. 
بنابراین آقای تاجزاده ندانسته می گویند که معنی تلویحی پذیرفتن اینکه بنی صدر خائن نبود به این معنی است که مخالفان رئیس جمهور در آن زمان  مرتکب خیانت های تاریخی شده اند.
دوم اینکه می گویند بنی صدر غد بود! یعنی غد بودن بنی صدر، سبب انجام کودتای 30 خرداد و اینگونه تبدیل انقلاب به ضد انقلاب و انقلاب را وارد فاز دوران کشتارها و سرکوبهای عظیم کردن، شد و فرصتهای تاریخی را برای رشد وطن از بین برد.
حال نسل جوان نیاز دارد تا معنای این <غد> بودن را بفهمد: 
- غد بودن بنی صدر به این معنی بود که بنی صدر حاضر نبود وارد جنگ قدرت شده و برای حفظ و گسترش قدرت خود (همانگونه که آقای خمینی در آخرین پیامها به او قول داده بود.) دست از دفاع از آزادی ها، مردمسالاری و دیگر اهداف انقلاب بر دارد و اینگونه بر سر مردم و انقلاب با ذوب شدگان در قدرت بده و بستان بکند.

- غد بودن بنی صدر به این معنی بود که حاضر نبود، بر عکس اقای خمینی، عهد خود را با مردم برای حفظ و توسعه قدرت بشکند و برای وفادار ماندن به عهد خود، حاضر به انجام هیچ سازشی با اصحاب قدرت حزب جمهوری و مجاهدین انقلاب اسلامی و دیگران نبود.

- غد بودن بنی صدر به این معنی بود که حاضر نبود اولین منتخب تاریخ وطن، حقارت و خفت بازی نقش تدارکاتچی و آلت خمینی جماران که بر علیه خمینی پاریس دست به کودتا زده بود شدن را بپذیرد و از جمله در پاسخ به آقای خمینی که به او پیام داده بود:"....این کشور نیز پس از من کسی را ندارد، دوست دارم که شما خود را حفظ کنید و در منصب خود باقی باشید..." که البته شرط آن همکاری در باز سازی استبداد بود، جواب داده بود:":"...عنوان ریاست جمهوری برای من شانی نیست که بخاطر آن از ارزشها و عقایدم بگذرم. اگر من قادر به خدمت نباشم هیچ دلبستگی به این عناوین ندارم. اگر دنبال آلت هستید آلت فراوان است، از من چنین انتظاری نداشته باشید، شاه سرنگون نشد تا بساطی بدتر از ان جانشینش شود...."

بله آقای تاجزاده! غد بودن به این معنی بر عهد خود با مردم و جان جهان، ایستادن و وفادار ماندن است و واقعا چه زیبایی و انسان ماندنی بالاتر از این؟

همان غدی سبب شده است که در سخت ترین شرایط زندگی در تبعید و تهدید مداوم ترور و فشارهای سخت مالی و روانی و طوفان تهمت و توهین و تحقیر و سانسورهای همه جانبه، و با وجود پیشنهادهای مکرر، در استقلال و بر استقلال و مستقل از هر قدرت خارجی بماند و بایستد و محل عمل خود را در خارج از رژیم و داخل جامعه ملی ایران بر گزیند و اینگونه زبان وجدان جامعه ملی، که اکثریت نخبگانش سر در بند سر زلف قدرت داخلی و خارجی دارند، شود و مظهر غرور ملتی در جهان که می بینند که اولین رئیس جمهور، یکی از تاریخی ترین ملل جهان، بر سر عهد خود با مردم و انقلاب و آزادی ایستاده است و تکان نخورده است و به قدرت، نه گفته و نه می گوید.
ایران، برای رها شدن از استبداد ضد انقلاب تبهکار حاکم و استقرار جمهوری شهر وندان در استقلال و آزادی در راه رشد فقر شکن و گسترش عدالت اجتماعی، بیش از هر زمان به این گونه انسانهای <غد> نیاز دارد.

(1) نقل از مقاله آقای تقی رحمانی: 
بازرگان بنویسیم، هاشمی بخوانیم و بهشتی ستایش کنیم؟

http://news.gooya.com/2017/03/post-2199.php

۱۳۹۶ فروردین ۱, سه‌شنبه

نیایشهای نوروزی





پروردگارا! یاری امان کن تا بفهمیم که مایی که قربانیان استبداد هستیم، با افکار و اعمالمان و روانمان، در استمرار و باز تولید استبداد تاریخی حاکم بر وطن نقشی اساسی داریم.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم  که روش آزادی، نه قدرت که آزادی است و روش، آینه هدف است.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که آزادی، از درون ما و از تحول در افکار و ارزشها و اعمال ما شروع می شود و آزادی در خارج ازما تنها انعکاس گر این آزادی است.

پررودگارا! یاری امان کن تا بفهمیم که نفس مخالف با استبداد، ما را آزاده و آزادی خواه نمی کند و چه بسا در مخالفان، مستبدان فراوان و سرکوبگر تری خفته اند.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که تا زمانی که خود را در مسیر آزاد شدن از انواع و اقسام اسطوره های زور و قدرت که استبداد چند هزار ساله، در فرد فرد ما حک کرده است، آزاد نکنیم، پیشرفته ترین مردم سالاری ها نه تنها بکار رشد و حقوقمند شدنمان نمی آید، بلکه استبداد در شکل و نوع دیگر حتی در شکل دفاع از آزادی باز تولید خواهد شد.

پروردگارا! یاریمان کن تا بفهیمم که مهمترین و موثرترین ستون پایه ها در دفاع از مردم سالاری، نه قوانین و ساختارها، که مردم هستند.  مردمی که به آزادی باور و به حقوق انسانی و حقوق ملی و حقوق شهروندی و حقوق طبیعت، عارف شده اند و آن را زندگی می کنند.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که بدون توانا شدن به نقد و انتقاد از خود و شجاعانه خود را سندان پتک نقد شدن قرار دادن، توانا به آزاد شدن و در نتیجه رشد کردن و بهر وری از استعداهایمان نخواهیم شد.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که در مخالفت با دیگری، خود را از زبان اتهام و توهین و دروغ و افترا بستن رها کنیم.

پروردگارا! یاری امان کن تا بفهمیم، که قدرت، خوب و بد ندارد و همیشه بد است، چرا که قدرت تنها در رابطه سلطه گر-زیر سلطه ظهور پیدا می کند و بر خلاف آزادی، از خود ماهیت ندارد.  قدرت نتیجه و محصول تبعیض است.

پروردگارا! یاریمان کن تا بفهمیم که قدرت، ضد آزادی است و به همین علت در لیبرالیسم، که به قدرت اصالت می دهد، آزادی، بدون تناقض، نه قابل تعریف و نه قابل فهم است و اینگونه است که استبدادها از درون لیبرالیسم، که آخرین آن استبداد توتالیتر سرمایه که حتی طبیعت را در خطر نابودی قرار داده است، بیرون می آید.

پروردگارا! بما بیاموز که آزادی، نبود قدرت و زور است، چرا که هر قدرت زوری  محدود کننده آزادی است.

پروردگارا! بما بیاموز، که آزادی مطلق بیان، نیاز انسانها و جوامع رو برشد است، چرا که تنها از طریق آزادی نقد مطلق است، که کژی ها شناسایی وراه حل ها یافته و اینگونه، راستی می شوند.

پروردگارا! بما بیاموز بزرگترین که دشمن اصلی آزادی، نه مستبد اعظم که نفسانیت و منیت و خود پرستی ماست.  بنابراین:

پروردگارا! بما بیاموز که در مبارزه، همیشه بیش از استبداد، از نفسانیت خود وحشت داشته باشیم، چرا که با لحظه ای غفلت، مانند مار مولوی، نیش هلاکت آزادگی را در ما فرو خواهد برد.  چه جنبشهای عظیم اجتماعی که اینگونه به شکست شده اند.

پروردگارا، بما بیاموز که استقلال، طرف دیگر سکه آزادی است و یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد.

و پروردگارا، بما بیاموز، که برای استقرار ساختاری در راستای استقرار عدالت اجتماعی و ریشه کنی فقر و رفع تمامی انواع و اقسام تبعیضها، همیشه به آزادی نیاز است و هیچگاه آزادی نباید قربانی عدالت اجتماعی شود که در این صورت، هر دو قربانی و استبداد، باز سازی می شود.

از نوروز و فلسفه آن برای نو شدن و تولدی دوباره  در طراوت و نشاط و دوستی در آزادی استفاده کنیم.

هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز.

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

روز زن خوش باد




زن نفرتی/mysogyny عنصر اصلی فرهنگهای مرد سالار آشکار ( بیشتر در شرق) و مرد سالار پنهان (بیشتر در غرب) است.  منهم با همین فرهنگ بزرگ شدم.  البته فرهنگهای مرد سالار نیز انواع و اقسام دارند و با درجات غلظت متفاوت.  در فرهنگ مردسالار ضد زن ضعیفه پرور و ضعیفه بینی که من بزرگ شدم، این زن ستیزی و زن حقیری دو حلقه خودی داشت و ناخودی.  در حلقه خودی که شامل مادر و خواهران و دختران فامیل و دوستان مادر و همسایه ها می شد، این نوع نگاه وجود نداشت.  در واقع، مادر و خواهر و عمه و خاله نه به عنوان زن که به همین عناوین دیده می شدند و نه به عنوان زن و ضعیفه.  می شود گفت نوعی تبعیض مثبت وجود داشت.
این ضعیفه دانستن زن از همان دوران معصومیت کودکی و در شعر ها تولید و باز تولید می شد:
"پسرا شیرن/مثل شمشیرن/
دخترا موشن، مثل خرگوشن."


در بازیها هم همینطور و اگر پسر طناب بدست می گرفت و طناب می زد ، دوستانش با تمسخر به او می گفتند که دختر شده.  بازیها هم دخترانه بود و پسرانه.
دوران نوجوانی هم اینگونه بودند و با مدرسه و دبیرستان رفتن و آموختن اینکه مغز زن از مغز مرد کوچکتر است، تایید می شد و اینکه دخترها از پسرها کم هوش ترند.  این بار این "حقیقت" را "علم" ثابت کرده بود! هیچکس هم هیچوقت این سوال را طرح نکرد که اگر ملاک باهوش و کم هوشی وزن مغز است، پس جناب فیل با مغز پنج کیلویی باید باهوشترین و اشرف مخلوقات باشد.

باز این نظر در ذهن تایید می شد وقتی می دیدی که ما فکر سیاست و چگونگی مبارزه با استبدادیم و دخترها بیشتر دنبال چسبوندن عکس فلان هنر پیشه و خواننده به کلاسور مدرسه اشان هستند و با آن پز دادن.  اعلیحضرت هم که فرموده بودند که زن باید زیبا و فریبا باشد و اینکه زنها در طول تاریخ حتی یک آشپز به جهان تحویل نداه اند و جناب سعدی هم زن خوب را پارسا و مطیع مرد توصیف می کرد.  هنوز متوجه تحول سعدی نیز نشده بودم.

باز این باور در قالب دینی هم بیان می شد و اینکه زن ضعیفه است.  افلاطون و ارسطو خوب خود را در لباس دین جا کرده بودند و اینبار نه با زبان یونانی و سریانی که با زبان عربی و فارسی بما می آموختند که عقل نزد مرد است و احساس نزد زن و بنا براین از زن انتظار عقل داشتن و عاقلانه عمل کردن نباید داشت.  شهوت هم که در زن درونی بود و در مرد برونی و برای همین به زن نباید سواد یاد داد که دنبال خوندن قصه های عاشقانه بیفته و منحرف بشه.  حتی سوره یوسف قران را هم باید از او دریغ کرد و بجای آن سوره نور را یاد داد. 

اولین تکان در این باور را کتابهای شریعتی بمن داد.  هنوز دو سه سالی به انقلاب مونده بود که با کتابهای شریعتی آشنا شدم و در آنجا دیدم که چگونه به باور اینکه زن ضعیفه است تاخته و اینگونه روحانیون سنتی شمشیر را از رو بر علیه اش بسته اند که نظم و تعادل جامعه را به خطر انداخته است.  آخر عدالت نزد آنها تعریفی افلاطونی داشت و هر چیز باید در جای خود قرار می گرفت و جای زن در پله پایین نردبان قدرت و جای مرد در بالای آن.   اولین بار بود که اسم سیمون دوبوار را شنیدم و سخن معروفش را که زن اول انسان متولد می شود و بعد زن می شود. کتابها تحولی فکری در دیدم نسبت به زن ایجاد کرد.  ولی فکر کردم که کار تمام است و حالا که به برابری زن و مرد باور آورده ام دیگر کار تمام است و ندانستم که این تازه آغاز سفر است چرا که باور و نوع نگاهی که تاریخ ، مانند جویبار قنانی آب را از عمق گذشته بر کشیده و وارد آب انبار ذهن و روان و باور و شخصیت و ارزشها و ضد ارزشهای ما کرده است با یک تحول فکری کن فیکون نمی شود و آدم تازه وارد مرحله <کن> می شود.

تکان دومی که سبب فروریختن این انجماد فکری درم شد با شروع تظاهرات عید فطر همراه شد و وقتی در شروع تظاهرات، گارد شاهنشاهی با تفنگ و سرنیزه ها دست به حمله زد و بعد یکدفعه جا را خالی کردند و ما که ایستادگی ما عقب نشینی را ناگزیر کرده و شاد از این عقب نشینی هنوز نفس اول را نکشیده بودیم که یکدفعه بارانی انبوه از گازهای اشک آور از هر طرف بر سرمان ریختند و غلضت  و کیفیت آن چنان بود که فکر کردم گاز سمی بر سرما ریخته اند و هوا را در خود مکیده.  پس  در حالیکه تمامی بدنم می سوخت بدنبال جرعه ای اکسیژن در آسمان   بودم ولی انگار در خلاء، هیچی را نفس می کشیدم و با خود گفتم که تمام شد و در حال بزمین افتادن بودم که دوباره ششهایم اکسیژن را در خود یافت و زندگی را باز گرداند.  در چنین حالتی بود که دیدم همه در حال فرار کردن هستند که  فریاد زدم که الان وقت فرار نیست و فرار نکنید و بایستید، ولی تنها چند دختر با کفشهای کتونی بودند که ایستادند و بیشتر پسرها به فرار ادامه دادند.  در اینجا بود که باور به اینکه ترسو بودن زن به چالش کشیده شد و با خودم گفتم که اینجا که از بسیاری از مردها شجاع تر بودند.

ادامه این تکان در هفده شهریور رخ داد، وقتی دیدم که اکثرا مردم با فاصله شاید پنجاه صد متری سربازان و زرهپوش بر زمین نشته اند و فقط حدود صد نفری درست جلوی زرهپوش ایستاده بودند که بسیاریشان دختر بودند.  ایستادن در جلوی زرهپوش و مسلسل سنگین و نظامیانی که خشم در صورت و صدای نفسشان را نیز می شد شنید، شجاعتی محض می خواست و دست از جان شستن و حال می دیدم که دخترها با شور و هیجان و انابشته از اراده در کنارمان ایستاده اند.

تکان بعدی در اثر آشنا شدن با کتابهای بنی صدر در بعد از انقلاب رخ داد و سخن معروفش که:"هیچ جامعه ای آزاد نخواهد شد مگر آنکه در آن جامعه زنان آزاد شده باشند." و کتاب زن در شاهنامه.  زنانی که  سرنوشت را به چالش می کشیدند و مظهر خرد، شجاعت و فداکاری بودند.

تکانهای بعد حدود پنج سال بعد از انقلاب که هجرت ناگزیر شد، در انگیس رخ داد.  چرا که و از آنجا که دیگر خطر دستگیری و اعدام نبود، بخود اجازه و حق عاشق شدن را دادم.  در ایران و در زمانی که بعضی شبها چند صد نفر را اعدام می کردند و هر شب منتظر دستگیر و اعدام شدن بودم، بغیر از یک رویایی در کنار درختان گیلاس، بخودم اجازه رها کردن دل را ندادم، چرا که می دیدم که جوانان قبل از جبهه رفتن ازدواج می کردند و چند هفته و چند ماه نگذشته کشته می شدند و دختری جوان را هنوز بیست ساله نشده بیوه را می کردند و آن را خود خواهی می دانستم.
در این اجازه عاشق شدن بود و در عشق با معشوق یکی شدن بود که فهمیدم که مرد بدون زن را برابر خود دانستن محال ممکن است که عشق را زندگی کند.  چرا که عشق، تولد دو برابر در عاشق شدن است.  در اینجا بود که فهمیدم که مردانی که ضد فرهنگ مردسالاری در آنها زندگی می کند نیز قربانی هستند، چرا که خود را از عشق و عاشق شدن محروم می کنند.
   
باز در نتیجه تجربیات و مطالعات و مشاهدات متوجه شدم که ضد فرهنگ مرد سالاری را فقط مردان نمی توانند بسازند بلکه زنهایی نیز که این نرمها و "ارزشها" را درونی ذهن و روان  خود آگاه و ناخود آگاه خود کرده اند، در باز تولید آن شرکتی فعال دارند.  اولین بار که چنین حالتی را مشاهده کرده در رابطه با بالرینی ایتالیایی بود که دیدم کوشش دارد من را مجبور به رفتار ماچو/macho  که سعی در پاکسازی آن از روح و رفتارم داشتم بکند و مانند آن بود که در دست الکلی ترک اعتیاد کرده جام شرابی گذاشته شود.  آخر از کودکی خانم بزرگهای فامیل و همسایه بما آموخته بودند که:"مرد واقعی مردی است که وقتی زنش را صدا می زند پشت زن از وحشت بلرزد."

البته گفتن این مطلب لازم است که همه آموزشهای کودکی ضد زن نبود.  پدرم، که در کودکی به علت گذاشتن باروت و انفجاز آن در زیر ملای ده که روز قبل او را به ناحق زده بود، از مکتب خانه اخراج (داستانی دارد.) و در نتیجه سواد نداشت، به این باورها باور نداشت و به خواهربزرگم گفته بود که هر چه که مرد می تواند بکند زن هم می تواند انجام دهد و زمانی که تازه از یکی از جنگهای کردستان بعد از به محاصره در آمدن نه ماهه همراه گردان خود در بالای کوهی بر گشته بود و در بازگشت، مادرم به همراه خواهر بزرگم که تازه بدنیا آمده بود به دیدار مادر همسرش رفته بود و مادر بزرگ در رابطه با نوه دختر داشتن گفته بود که دختر داشتن بد شانسی میاره، پدرم کلاه خودش را که گلوله ای آن را سوراخ کرده بود نشان داده بود و گفته بود که نخیر دختر خوش شانسی میاره، چرا که اگر بد شانسی می آورد جای این گلوله باید در مغز من بود.

منظور اینکه فرهنگها پیچیدگیهای  خود را دارند و نمی شود آنها را سیاه و سفید دید.  فضای خاکستری همیشه وجود دارد.
بهر حال روز زن را به تمامی مردان و زنان وطن تبریک می گویم.  وطن، بدون زنان و مردان آزاد و آزاده، آزاد نخواهد شد.  

در آخر کار، عکس نازنین مادر را در کنار سیمون دوبوار قرار دادم چرا که همیشه گفته ام که در زندگی شخصی هیچ مردی را قوی تر از پدرم ندیده ام ولی مادرم قوی ترین انسانی است که در زندگی شخصی خود دیدم.  سختی ها و دردهایی کشید و استقامتی چنان اسطوره ای داشت که مگو.