۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه

ویکیلیکس: وقتی قبل از انقلاب به امریکا اطمینان داده میشد که بنی صدر وزیر حکومت بازرگان نخواهد شد



بخشی از پاسخ به سوال اینکه چگونه انقلابی که با اهداف مردمسالاری، استقلال، آزادی، رشد و عدالت اجتماعی انجام شد، در تله رژیمی مستبد تر، وابسته تر و فاسدتر از انقلابی که انقلاب را ناگزیر کرد افتاد را در اینجا می توانید بیابید:  

نهضت آزادی، از آغاز بین دو اصل راهنمای استقلال و آزادی رابطه قدرت ایجاد کرده بود و ارجحیت را به آزادی داده بود و بنابراین نقض استقلال در عمل سیاسی را روش کارش قرار داده بود.  این در حالی بود که مصدق، استقلال و آزادی را دو روی یک سکه می دانست و اینکه یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد (این اصل را بنی صدر را در قانون اساسی وارد کرده بود- اصل نهم.)

حرف بر سر این است که مرحوم زنده یاد بازرگان (احترام به افراد هیچوقت نباید مانع نقد شود.)  اصول راهنمای انقلاب را باور نداشت (ایشان حتی انقلاب را باور نداشت و مرتب گله و شکایت که ما منتظر باران بودیم و سیل آمد.)، حق نداشت مقام نخست وزیری را بپذیرد (این انتقاد سوای این است که ایشان نباید حکمی که آقای خمینی به آن شکل شرعی داده بود که نقض تعهدش در پاریس بود را می پذیرفت.  آیت الله طالقانی نیز به ایشان گفته بود که مقام را نپذیرید چرا که آقایان اهل  وفا به قول و وعده نیستند.) اینگونه، فضایی را خالی کرد که حزب جمهوری و سران که هیچیک از این دو اصل را باور نداشتند و آقای بهشتی که قصد استقرار <استبداد صلحا> و <استبداد ملی> را داشت با تظاهر به دفاع از استقلال وارد میدان شد و به دانشجویان خط امام امکان داد که طرح کیسینجر- راکفلر-اشرف پهلوی را که زمینه اش با بردن شاه به آمریکا فراهم شده بود را به اجرا گذاشته و به کودتایی بر علیه انقلاب و به اسم انقلاب دست بزنند که مرحبه نهایی آن در 30 خرداد 60 که کودتا بر علیه جمهوریت نظام بود انجام و اینگونه، ضد انقلاب، در لباس انقلاب، استبدادی بس سرکوبگرتر و فاسد تر از استبدادی که سبب انقلاب شد، مستقر کند.

در اینجا و در سند ویکیلیکس می بینیم که مقام نهضت آزادی به جیمی کارتر اطمینان داده است که بنی صدر در هیئت وزیران جایی نخواهد داشت.  اینکه دولتین آمریکا همیشه با بنی صدر مخالف بودند، چرا که بر خلاف نهضت آزادی و بسیاری دیگر از گروه های سیاسی، حق حاکمیت را تنها و تنها متعلق به مردم ایران می دانست، البته از منظر منافع ملی آمریکا قابل فهم است. اینکه هیچ قدرت داخلی و خارجی - از جمله آمریکا-  شریک حاکمیت مردم بر وطن نمی تواند باشد، البته با استراتژی آمریکا که همان داشتن منافع در ایران و شریک مردم شدن، در تضاد قرار می گرفت (دو سال قبل از انقلاب هم دیپلماتهای آمریکا در منزل دکتر تقی زاده - رئیس دانشگاه ملی در بعد از انقلاب تا کودتای خرداد 60 - ، در لندن با مخالفان سلطنت ملاقات و وقتی در انجا به بنی صدر اشاره شده بود، دیپلمات گفته بود که بنی صدر چپ است و کمونیست! و وقتی به چالش کشیده بود، در دیدار بعدی گفته بود که تحقیق کرده اند و درست است که بنی صدر کمونیست نیست، ولی مخالف منافع آمریکا در ایران است و بنابراین با او نمی شود کار کرد.)  

مسئله این بود و هست که اصلا به آمریکا چه ربطی داشت که وزرای دولت ایران چه کسانی هستند؟  انقلاب، از جمله به این دلیل انجام شده بود که مردم صاحب خانه خود شوند و قدرتهای خارجی حق مداخله در امور داخلی کشور را نداشته باشند.  در حالیکه، فرستاده نهضت آزادی، نه تنها این اصل اساسی را رعایت نمی کند، بلکه برای اطمینان خاطر به دولت آمریکا و حفظ منافع آمریکا می گوید که بنی صدر را در هیئت وزیران جایی ندارد.

در اینجاست که علت سانسور تاریخی و همه جانبه اولین رئیس جمهور را براحتی می شود دید چرا که وابستگی و وابسته بودن آشکار و پنهان، مخرج مشترک اکثریت سازمانها و گروه ها و جریانهای سیاسی است و توجیه هم این است که راهی جز این نیست!  البته حضور و بودن بنی صدر که نشان می دهد راهی جز این وجود دارد و آن عمل در استقلال و محل خود را نه درون قدرتهای خارجی که درون جامعه ملی قرار دادن، نفی ادعای این وابستگان می باشد.

داستان هنوز هم اینگونه است و هنوز مانند قبل، بنی صدر، پر توان برای دفاع از استقلال وطن ایستاده است.  نمونه آخر را را در چند هفته قبل از "انتخابات" اخیر ریاست جمهوری ایران دیدیم، که خانم تد، دیپلمات سفارت آمریکا در پاریس با بنی صدر تماس گرفت تا از او وقت ملاقات بگیرد.  بنی صدر علت درخواست را پرسید و دیپلمات گفت که علت گفتگو در مورد انتخابات اخیر ایران است.  بنی صدر گفت که انتخابات در ایران به شما چه ربطی دارد؟ شما در حال حاضر چندین گروه تحقیق را مامور کرده اید تا ببینید که آیا روسیه در انتخابات ریاست جمهوری شما دخالت کرده است و بعد می خواهید در انتخبات ایران دخالت کنید؟ بنابراین نپذیرفته بود که دیپلمات به دیدن او بیاید.

البته این ظاهر امر بود و علت اصلی در خواست ملاقات، کوشش در اجرا کردن برنامه عراق در ایران است و برای اینکار به فردی نیاز داشتند که نقش چلبی را بازی کند که از سرمایه عظیم سیاسی و اعتبار بر خوردار است و می د انند که دیگران با وجود حمایت عظیم رسانه ای، بکاری نمی آیند.

در هر حال، از آنجا که انقلاب، نه تنها یک حادثه که یک پروسه و تجربه اجتماعی عظیم است، برای به نتیجه رسیدن نیار با استمرار و پیگیری دارد و از طریق بکار گیری عقل نقاد، اشتباهات را تجربه برای ادامه مبارزه تبدیل کردن.  نتیجه ادامه تجربه بما می گوید که در طول تاریخ، هیچگاه به استقرار جمهوری شهروندان ایران، به این اندازه نزدیک نبوده ایم.  تجربه را باید پی گرفت و به نتیجه رساند.

https://www.enghelabe-eslami.com/component/content/article/21-didgagha/tarikhi/27248-2017-12-31-20-24-20.html?Itemid=0


۱۳۹۶ بهمن ۲۶, پنجشنبه

بازداشت در مرز انگیس -فرانسه. جرم: سوء ظن در مورد تروریست بودن





روز دو شنبه، با قطار، در حال باز گشتن از سفر به پاریس که به منظور انجام بحث آزادی با آقای عبدالرضا تاجیک انجام شده بود، به لندن بودم که هنگام خروج از ایستگاه سنت پانکراس، بوسیله دو گروه پلیس ضد قاچاق و ضد تروریسم بازداشت موقت شدم.  این اولین باری بود که در طول سفرهای متعدد به خارج از انگیس چنین وضعیتی پیش آمده بود و البته برایم بسیار عجیب. 

یکی از افسران، که خانمی بود، علت سفرم را سوال کردم که علت را گفتم.  سوال کرد که در انگستان چکار می کنی؟ گفتم آکادمیکی هستم که بطور آزاد پژوهش می کند و فعال حقوق بشری و فعال سیاسی است و دیگر کارها.  پرسید چه نوع فعالیت سیاسی؟ جواب دادم که پاسخ در اینکه فعال حقوق انسان هستم قرار دارد و برای استقرار دموکراسی و رژیمی که در خدمت حقوق انسان در ایران مستقل و آزاد باشد کوشش می کنیم.  سوال کرد چه نوع کوششی؟ گفتم کوششهای حقوق مدارانه از طریق مقاله نویسی و فعالیت در فضاهای مجازی و مصاحبه و فعالیتهایی از این نوع و روشهای خشونت زدا را پیشنهاد کردن. 

بعد گفت که افسر مبارزه با مواد مخدر است.  گفتم که تا بحال لبم به سیگار و یا مواد مخدر قانونی! (منظور عرقیات و شرابیات) نخورده چه برسه به غیر قانونی ها و وقت خود را تلف می کنید.

بعد از سوال که  آیا چمدان و ساک سفر را فقط خودم آماده کرده ام در حالی که دستکشی بدست کرد با دقت شروع به باز کردن و دیدن اسباب درون آن شد.  در حالی که در کنار افسر دیگری مشغول کار بود و دو مامور قوی هیکل مسلح در نزدیکی ما ایستاده بودند، از افسر سوال کردم که چگونه شد که از میان صدها مسافر رنگ و وارنگ تنها بمن مظنون شده است؟ گفت ما نمی توانیم منابع اطلاعاتی خود را بروز دهیم.  گفتم آخر این برای من سوال است که اگر دنبال تروریست می گردید، بنا بر معمول باید هدفتان جوانهای زیر سی سال باشد که فقط با نگاهی که نمی شود گفت، جواب داد.

بعد در بین وسائل کتابی به فارسی را دید و گفت این چیست؟ گفتم کتابی است با تیتر انقلاب که نویسنده آن اولین رئیس جمهور ایران است.  در بالای صفحه اول کتاب، نوشته ایشان که کتاب را هدیه ام کرده بود را دید و گفت که این چیست؟ گفتم نوشته ایشان است.

بعد جعبه بسیار کوچکی که در کیفم بوده و سالها آن را ندیده بودم! را از لابلای خرت و پرتها و کاغذهای کهنه شده بیرون آورد و گفت این چیست؟ گفتم ممنون که پیدایش کردید! قرص نعنا بوده که سالها پیش همسرم از آمریکا، برای جعبه جالب آن برایم آورده بود و حالا می بینم که آب شده اند.  افسر دیگری دستکش در دست کرد و با احتیاط آن را برداشت تا برای آزمایش ببرد.  گفتم وقت خود و من را تلف می کنید، گفتم که قرص نعناست.  ولی افسر بسرعت در پشت دیواری ناپدید شد.

بعد از مدتی ، بازپرسی در لباس شخصی آمد و گفت که افسر مبارزه با تروریسم است.  شروع کردم راجع به علل ظهور تروریسم و چگونگی جلوگیری کردن از آن صحبت کردن.  زود معلومم شد که معنی کلماتی که بیشتر در محافل آکادمیک بکار گرفته می شوند را نمی فهمد و با خودم گفتم که به به با چه کسانی با تروریسم مبارزه می کنند.

بعد از چندین سوال و نوشتن پاسخهای من و بعد سوال که چگونه بنی صدر نوشته می شود، رفت و ناپدید شد.

باز بعد از مدتی، خانم افسر از آزمایشگاه  بر گشت و با لبخند گفت که حق با من بود و قرص نعنا بود.  به شوخی گفتم بجای آزمایشگاه، یک لب زدن به شما می گفت که قرص نعناست.

از این ببعد رفتار رسمی و مودبانه دو افسر خانم دوستانه شد و حتی چند تا از شوخی های من را پسندیده و زدند زیر خنده.

بعد از مدتی، افسر مبارزه با تروریسم آمد و با شادی و خنده گفت که اسم شما را گوگول کردیم و رودخانه ای از مقالات شما ظاهر شد و اول مقاله ای که ظاهر شد، مقاله اتان در روزنامه گاردین در مورد متجاوزان جنسی در رژیم ایران بود.  گفتم که مقاله در زمان جنبش سبز نوشته شده بود و با دادن نمونه ها و نیز اطلاعاتی که آقای کروبی داده بودند و نیز دیگران و شاهدان، این را طرح کرده بودم که رژیم از تجاوز جنسی به پسرها و دخترها برای درهم شکستن آنها استفاده می کند و برای بی اثر کردن این جنایت، جامعه ایران نیاز دارد تا این مورد تجاوز قرار گرفته شده ها را مانند شکنجه شده ها تکریم و احترام کند.

حرفها را گوش داد و بعد با خنده ای گفت که شما می توانید بروید و این اعلامیه را به شما می دهم ولی نکند فکر کنید که به این معنی است که شما تروریست هستید ( که زدم زیر خنده که با خنده بقیه همراه شد.) ولی وظیفه داریم آن را به شما بدهیم.
بعد با آنهایی که نزدیکم بودند دست دادم و خداحافظی ولی دیدم که این سوال را دوباره باید مطرح کنم و برای همین از همه اشان پرسیدم:
"من اصلا نمی توانم بفهمم که چگونه و بر اساس چه قرینه ای بمن مظنون شده بودید؟ واقعا علت چه بود؟" باز دوباره گفتند که ما در مورد منابعمان نمی توانیم صحبت کنیم.

مطمئن هستم که بازداشت مقطعی من از میان صدها مسافر از هم رنگ وشهر فرنگ واز همه سن و سال و از همه جنس، تصادفی نبوده است.  کافیست بد اخلاق و نابکاری گوشی را بردارد و به پلیس بگوید که فلان فرد برای انجام کارهای مظنونی به فرانسه رفته است.  هم از اصحاب ضد انقلاب حاکم بر وطن می توانند باشند و هم از ضد انقلابهای هم جنس رژیم و در رویای دوباره بر اسب قدرت نشستن.  این گروه ها هیچ فرقی و تفاوتی با یکدیگر ندارند.  بهر حال تجربه جالبی برایم بود.

مستند بی بی سی انگیسی در باره جشنهای دو هزار و پانصد ساله




امروز فیس بوک یاد آوری کرد که دو سال پیش فیلم مستند بی بی سی انگیسی (در بسیاری از موارد تفاوتی ماهوی با بی بی سی فارسی که برنامه های دولت انگیس را پیش می برد دارد.  اگر اولی مثل دومی برنامه اجرا می کرد همون اول مردم درش را تخته کرده بودند.) در باره جشنهای 2500 ساله منتشر کرد، با این سوال که وقتی نیمی از جمعیت ایران زیر خط فقر بسر می بردند، چرا اینهمه ریخت و پاش؟ شاه پاسخ داده بود که ما فقط دو نوبت به مهمانان غذا دادیم!!!

بهمین مناسبت رفتم و برنامه را دوباره دیدم.  بسیاری از پاسخهای شاه نشان از بیماری که دیکتاتورها به آن مبتلا می شوند دارد.   برای مثال، در مصاحبه خود را شاه شاهان خطاب می کند و اینکه این موقعیت او را تنها کرده است ولی خداوند به او مشورت می دهد.  در جای دیگر می گوید که از جانب خداوند ماموریت دارد.

در جای دیگر در رابطه با شکنجه به خبرنگار غربی می گوید که کشور ما مانند کشور شما در امر شکنجه پیچیده و پیشرفته شده است و کار برد شکنجه دادن روانی را آموخته است.  باز در جای دیگر، به خبرنگار دیگری در رابطه با شکنجه می گوید، که البته زمانهایی است که باز پرس از کوره در می رود و صندلی را بر سر زندانی خرد می کند، ولی اینها عمری طبیعی است.

همانطور که می بینید، در فیلم زرق و برق فراوانی از شکوه سلطنت و فره ایزدی وجود دارد.  کلا سلطنت و روحانیت حاکم از دو روش متضاد برای قدرت را در کنترل خود نگاه داشتن استفاده می کردند و می کنند.  سلطنت از طریق ایجاد زرق و برق و مراسم با شکوه و لباسهای آخرین سیستم! برای ایجاد شگفتی مردم شدن و خود را در مقابل آنهمه عظمت حقیر دیدن اینکار را می کرد و روحانیت از طریق زهد نمایی و خاکی بودن و زرق و برق نداشتن.  

رسانه هایی مانند تلویزیون من و تو (که بودجه اش را وزارت دفاع آمریکا تامین می کند.) ، با آگاهی به رنجش و خشم شدید مردم نسبت به روحانیت متظاهر و زهد نما، و نیز با استفاده از روشهای پروپاگاندای رژیمهای فاشیستی و صنعت سکس و پورنو، تصویری سخت رتوش کرده و پر شکوه از دوران شاه و شکوه سلطنت و اعلیحضرتی که داشته ایران را به دروازه های تمدن بزرگ می رسانده و مردم نا سپاس نمک نشناس و عقب مانده که تاب آنهمه پیشرفت را نیاورده اند و بر او شوریده اند، به جامعه تحویل می دهد.  در اینمورد بعدا خواهم نوشت.

بگذریم، یاداشت زیر را دو سال پیش بعد از دیدن برنامه منتشر کرده بودم که گفتم در اینجا بیاورم: 

دیشب بی بی سی 4 برنامه مستندی در باره جشنهای 2500 سال ایران پخش کرد و اطلاعات بسیاری که بسیاری نمی دانند را عرضه کرد. بر عکس بی بی سی فارسی که صدا و سیمای اصلاح طلبان است، از هر دو طرف سلطنت طلب و مخالفان آن دعوت کرده بود و نیز شخصیتهایی بی طرف غربی که در جشن حضور داشته اند.
متعصبانه دفاع را آقای اردشیر زاهدی از شاه می کرد و کوچکترین خطایی را از دیکتاتور نمی پذیرفت که البته در تضاد قرار می گیرد با کتاب خاطراتش که انتقادهایی را وارد کرده است.

سخن بر سر این بود که چرا در در زمانی که نیمی از کشور زیر خط فقر بسر می بردند، یک چنین ولخرجی و ریخت و پاش بی سابقه ای آنهم بدون حضور مردم (یکی از نکته های جالب را یکی از فیلمسازان برنامه جشن گفت که فیلم بعد از یکسال برای شاه فرستاده شده بود و بعد انجام شده بود و ایشان بعد از تماشا گفته بود که پس مردم کجا هستند!) و سرکوب و زندانی کردن وسیع مخالفان و بکار گرفتن 60 هزار نفر از نیروهای مسلح برای امنیت.

چند چیز که گفته نشد ولی برای من جالب بود و نشان از عدم اعتماد نظام به مردم و نیز حقارت رژیم نسبت به آنچه ایرانی بود این بود که حتی پیشخدمتها را هم از سویس و فرانسه وارد کرده بودند. دیگر اینکه بجای غذاهای خوش عطر و طعم ایرانی، با خرجی بس هنگفت بطور روزانه غذا را با هواپیما از یکی از گران ترین رستورانهای فرانسه وارد می کردند. رستوران هم برای دو هفته درهایش را بسته بود و فقط غذا برای مهمانان تخت جمشید می پخت و یکراست با هواپیماهای دربست می فرستاد.

در هر حال یکی از جالبترین بخشهای فیلم مصاحبه های شاه بود و پاسخهایش به خبر نگاران. کاملا معلوم بود که به درد بدخیم دیکتاتورها مبتلا شده است. حکومت خود را خدایی می دانست و خود/شاه را مظهر ایرانیت و هویت ایرانی. وقتی خبرنگار سوال می کرد که آیا احساس تنهایی نمی کند و در اطرافش کسانی نیستند که به آنها مشورت کند، می گفت این موقعیتی استثنایی می باشد که او دارد و البته با خدا مشورت می کند!!! (یک چیزی به این معنی. باید دوباره برنامه را ببینم.) انگار در دنیای دیگری زندگی می کرد. راحت از شکنجه کردن دفاع می کرد و وقتی سوال می شد که در حالی که اینهمه فقیر در کشور وجود دارد چرا اینهمه خرج کردید می گفت که خرجی نکردم و فقط دو شام دادم!!! می گفت که بدترین دوران حکومتش قبل از 1953 ( کودتا بر علیه مصدق و مردم سالاری) بوده است که تحقیر می شده است!!! مصدق می گفت شما لطف کنید و به قانون اساسی مشروطه عمل کنید و سلطنت و نه حکومت، آقا آن را تحقیر بخود می دانسته است!

صحبت آخر را پیشخدمت مخصوص سلطنتی می کرد. با وجودی که بسیار سلطنت طلب بود و بسیار دفاع از سلطنت، ولی در آخر گفت که ما هویت ایرانی خود را گم کرده بودیم . با مردم قطع رابطه کرده بودیم. می گفت که من خودم تا سن 15-16 سالگی نماز می خواندم ولی با ورود به دربار همه چیز را بوسیده و گذاشته بودنم کنار. در حالیکه کارکنان معمولی دربار نماز خوان بودند. یادم است که با بیکینی می رفتم به آشپز خانه و آشبز و دیگران سر خود را به کاری بند می کردند تا در موقع پاسخ بمن نگاه نکنند، چرا که خجالت می کشیدند که من را عریان نگاه کنند. ما انگار در یک دنیا زندگی می کردیم و هویت خود را کاملا گم کرده بودیم

خوب است این برنامه به فارسی ترجمه شود. دیدن آن بخصوص برای نسل جوان آگاهی دهنده است.

https://www.youtube.com/watch?v=fDhGPYWfKFU

۱۳۹۶ آذر ۳, جمعه

بختيار: اسطوره و واقعيت (بخش پايانی)، نقش بختيار در حمله عراق به ايران




"در کار سياسی برای او قدرت اصل بود و نزد وی هدف وسيله را نيز توجيه می کرد و چون قدرت اصل بود، مفاهيمی چون استقلال، آزادی و مردمسالاری، حکم دست آويز را داشته اند وگرنه، او بايد می دانست در مردمسالاری، حاکميت با مردم است و آزادی بدون استقلال، وجود پيدا نمی کند. در يک کلام، سيره وی در انقلاب و جنگ نشان می دهد برای استقلال و آزادی وطن ارزش واقعی قائل نبود
جعل در تاريخ، به خصوص در شرايط بحرانی حاضر، که رژيم و مخالفان قدرت طلبش تلاش دارند تا منابع تاريخ را به انحصار خود در آورند، تا بدين وسيله آينده را مطابق اميال خود معين کنند، جفای محض به مردم ايران و عملی بس ناجوانمردانه است."


۱۰. حمله عراق به ايران و آغاز جنگ ويرانگر ۸ ساله
در نتيجه ضرباتی که به خاطر کودتای نوژه به نيروهای مسلح وارد شده بود، و به خاطر حمايتها و مشوقهايی که صدام از سران عرب حاشيه خليج فارس، آمريکا، انگلستان و گروه بختيار دريافت کرده بود، ارتش عراق بعد از دو سال آماده سازی، فرصت را مناسب يافت تا در ۳۱ شهريور ۱۳۵۹/ ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ به ايران حمله کند. در اين روز صدام در تلويزيون عراق موافقت نامه الجزاير را پاره کرد و شورای فرماندهی عراق ۳ پيش شرط را برای پايان جنگ اعلام کرد:
۱. احترام ايران به حاکميت عراق در محدوده خاک ايران؛ 
۲. شناسايی حقوق قانونی عراق بر شط ‌العرب؛ 
۳. بازپس‌دادن سه جزيره تنب کوچک، تنب بزرگ و ابوموسی.
چهار روز بعد، در ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۰ بختيار در مصاحبه ای با تلويزيون Antenne 2 فرانسه اعلام کرد که قصد تشکيل يک دولت در تبعيد دارد ولی محل اين دولت فرانسه نخواهد بود. وی افزود اگر فقط عراق دولت او را به رسميت بشناسد دست به اينکار نخواهد زد. وی در پايان مصاحبه با اطمينان کامل اعلام کرد که سرنگونی حکومت خمينی نزديک است. (۱) گفتنی است روابط بختيار با عراق چنان نزديک شده بود که از آغاز جنگ يک هواپيمای ويژه دولت عراق در فرودگاه اورلی پاريس مستقر شده بود و بختيار با اين هواپيما بود که در آغاز جنگ، پاريس را به مقصد عراق ترک کرد. البته دفتر بختيار در برابر خبرنگاران کنجکاو از مقصد سفر او اظهار بی اطلاعی می کرد. (۲)
در اثر آزاد کردن خلبانان و ديگر نظاميانی که به اتهام مشارکت در کودتای نوژه دستگير شده بودند، در دومين روز جنگ، قهرمانان نيروی هوايی ايران، با استفاده از ۱۴۰ فروند هواپيمای جنگی، هفت پايگاه نيروی هوايی عراق را بمباران کردند و نقشه صدام را که قرار بود در عرض چهار روز در اهواز در حضور بيش از ۱۰۰۰ خبرنگار خطبه پيروزی بخواند، نقش بر آب کردند. در آن شرايط سخت و دهشت انگيز که سربازان عراقی تا پشت درهای دزفول آمده بودند نقش حماسه واری که اولين منتخب ملت ايران با شاهنامه خوانی در روحيه بخشيدن به خلبانان پايگاه وحدتی در دزفول، بازی کرد (۳) يادکردنی است. در آنسوی مرزهای وطن اما بختيار بود که در انتظار ايجاد دولت در تبعيد در اهواز، در بغداد منتظر مانده بود تا کار يکسره شود. ولی چه زود ناچار و ناکام پس از ۴ روز غيبت، در ۶ اکتبر به پاريس باز می گردد.
بختيار در اثر فشار مطبوعات، چند هفته بعد مجبور شد اعتراف کند غيبت چند روزه اش در زمان شروع جنگ، به علت سفر به بغداد بوده است؛ (۴) شرمی که دامن وی را به درازای تاريخ ايران رها نخواهد کرد. وی وقتی ديد تيرش به خطا رفته است در بازگشت از بغداد اين عمل شرم آور را اينگونه توجيه کرد که: «من برای شکست رقيب، خمينی، حاضرم با حکومت عراق همکاری کنم. اما حاضر به قبول اشغال کشورم توسط هيچ کشوری نيستم». (۵) انگار که او نمی دانست که صدام هميشه خوزستان را جزو خاک عراق می دانسته ودر اعلاميه اول شورای فرماندهی که همزمان با اقامت بختيار در بغداد صادر شد، صريحاً به رسميت شناختن حق عراق بر خاک ايران، پس دادن جزاير سه گانه و نيز حاکميت عراق بر شط العرب را از شروط اصلی پايان جنگ اعلام کرده بود. حال سئوال اينست: زمانی که او و کابينه اش با هواپيمای دولت عراق به بغداد رفته بودند و منتظر بودند که با حمايت تانک های عراقی وارد اهواز شده و دولت خود را بر پشت کشته های نظاميان ايران در جبهه و با حمايت ارتش عراق تشکيل دهند، او در چه موقعيت برتری قرار داشت که نخواهد شروط صدام را بپذيرد؟ آيا معنی اين مخالفتِ صرفا لفظی، بعد از شکست اوليه عراق، جز اين می باشد که او تنها سعی در پنهان کردن قرار و مدارهای ننگين با دشمن را داشته است؟
بر خلاف تبليغات دوستانش، آقای بختيار هيچگاه آن صداقت و شجاعت را پيدا نکرد که تمامی حقيقت را بگويد و لذا کار تحقيق بر عهده روزنامه های معتبر فرانسوی افتاد که حدود ۹ ماه بعد از حمله عراق موضوع رابطه وی با صدام را با جزئيات افشا کنند. برای مثال، روزنامه لوموند با اشاره به مدارک بدست آمده از سوی محافل فرانسوی، جزئيات طرح صدام- بختيار را اينگونه بر ملا کرد: «ستاد مشترک ارتش عراق قرار بود در عرض کمتر از يک هفته خوزستان– به قول عراقيها عربستان- را اشغال کند و کردها مناطق کردنشين را در دست بگيرند و روز ۵ اکتبر در اهواز شاهپور بختيار حکومت آزاد تشکيل دهد.» (۶)
بختيار خودش هم تحت فشار رسانه هايی که به حقايق معامله وی در بغداد پی برده بودند، يک ماه بعد از حمله عراق اظهار کرد که با صدام موافقتی شامل ۳ بند انجام داده بود: «به زير کشيدن خمينی، برقراری روابط حسنه بين دو کشور و حل مسئله کُرد يکبار برای هميشه.» (۷)
خوب است يکبار ديگر فراز آخر سخن او را بخوانيم: "حل مساله کرد يکبار برای هميشه!" اصلاً مشکل نيست که متوجه شويم که حل مسئله کرد يکبار برای هميشه، معنايش چيست؟ اين راه حل چيزی جز سرکوب و کشتار نمی توانست باشد. زيرا صدام اگر قرار بود مساله کردستان را از طريق مسالمت آميز حل کند لاز م بود با موضوع خودمختاری کردها که خواست طالبانی و بارزانی می بود کنار آيد واحتياجی به همکاری با بختيار نداشت. آری، اين راه حل يکبار برای هميشه، همان راه حلی بود که صدام بعد از پايان جنگ با ايران به آن دست زد و پس از بمباران شيميايی حلبچه و سياست ارعابی سنگين به ويران کردن بيش از ۸۰۰ دهکده پرداخت و از اين طريق بسياری از کردها را به سمت به جنوب کوچ داد. آقای بختيار نيز می دانست که حتی افراطی ترين حزب کردستان، يعنی حزب کومله، نيز طالب خودمختاری بود و بنا براين برای حل مسئله کردهای ايرانی و پذيرفتن خودمختاری احتياجی به موافقت با صدام و امضای موافقتنامه نبود. خلاصه اينکه وقتی بختيار می گويد می خواهد مسئله کردها را در همکاری با صدام و به نحو يکبار برای هميشه حل کند، معنايی جر اتخاذ راه حلهای خشونت آميز و کشتار کردها نمی توانست داشته باشد.
شرط ديگری که آقای بختيار با سياسی بازی، بسيار مبهم اعلام کرده بود، يعنی بندی که از برقراری روابط دوستانه بين دو همسايه حکايت می کرد، نشان دهنده قيمتی است که او در برابر حمايتی که صدام از او می کرد، بايد می پرداخت. در باره اين شرط که از حسنه کردن روابط بين دو کشور همسايه سخن گفته شده بود بايد ديد منظور از برقراری روابط حسنه از ديد صدام حسينی که در آن زمان در موقعيتی برتر قرار داشت و می توانست شرايط را به بختيار ديکته کند، چه بود؟ يعنی از ديد صدامی که در تلويزيون آشکارا قرارداد الجزيره را پاره کرده بود. علاوه بر اين، شورای فرماندهی عراق، که در واقع کسی جز خود صدام نبود، نيز ۳ شرط، که در واقع حکم تسليم سرزمينهايی از وطن به متجاوزان بود، را پيش شرط پايان بخشيدن به جنگ کرده بود. بختيار در حالی که منابع مالی، تبليغاتی و نظامی اش کاملاً از طرف صدام حسين است، در چه موقعيتی برای تعيين شرط برای صدام است؟ او در چه موقعيت مستحکمی بود که بتواند از آن موضع با صدام وارد مذاکره شود؟ و اصلا ايجاد روابط دوستانه، بدون پذيرفتن شروط عراق، چگونه امکان وجود پيدا می کرد؟
۱۱. دوره پشيمانی 
بختيار از زمانی که بر او مسلم شد صدام در حمله نظامی شکست خورده است، سعی کرد تا حدی که لطمه‌ای به کمک های مالی صدام به وی و گروهش وارد نشود، ميان خود و صدام فاصله بيندازد. به دليل مدارک و افشاگری های غير قابل انکاری که دال بر نقش او در تشويق صدام به حمله به ايران وجود داشت، بارها خود را ناچار ديد به گونه ای وانمود کند که مثلاً از مخالفان حمله عراق به ايران بوده است. برای مثال، در کتاب يکرنگی وی می گويد: «در بالا احساس شخصيم را توضيح دادم و گفتم که جنگی که توسط عراق آغاز شد نتيجه مستقيم تحريکات خمينی بود. حالا می گويم که چگونه من در حد امکاناتم کوشيدم که مانع بروز آن شوم. قبل از آغاز جنگ من با دولت عراق و نماينده آن دولت مذاکرات و گفتگوهايی داشتم. خود آنها با من تماس برقرار کردند. من مداوماً آنها را از جنگ عليه ايران برحذر داشتم. وقتی فضا برای آنان ديگر قابل تنفس نبود باز به آنها پيشنهاد کردم که خمينی را منزوی کنند و از اين راه وسائل سرنگونی اش را فراهم آورند. … از زمان جنگ طبعا روابط من با رهبران عراق قطع شده است بی آنکه به دشمنی گرائيده باشد.» (۸)
البته از آنجا که دروغ را بدون تناقض نمی شود ساخت، وی فراموش می کند توضيح دهد که اگر مخالف حمله عراق به ايران بوده است، چرا در همان آغاز تجاوز صدام عليه کشورمان که همه نگاهها متوجه او و به ويژه روابط او با صدام و ديدارهای او از عراق شده بود، رسماً مخالفت خود را اعلام نکرد؟ آيا حتا همين امروز دوستانش می توانند مدرکی که دال بر مخالفت او با حمله عراق به ايران است، نشان دهند؟ اما تا بخواهيد مدارک در تشويق، همراهی و موافقت او با حمله عراق به ايران، همچنان که پاره ای از آنها در اين تحقيق آمده است، وجود دارد. بختيار چرا سفرهای مکرر خود را با هواپيمای خصوصی دولتی عراق، و به خصوص سفر به عراق را که همزمان با شروع جنگ و ناپديد شدنش در چهار روز اول جنگ بود، مدتها پنهان می کرد و بالاخره اين مطبوعات فرانسوی بودند که آنرا افشا کردند؟ مگر سعی در ممانعت از حمله عراق و کشتار هموطنان که عملی قهرمانانه و نه خائنانه می بود، نياز به پنهان کاری داشت؟ ديگر اينکه، سخنان خود وی صراحت دارد بر اين که او از طرح حمله اطلاع داشته است و اين نشان از اين دارد که او در حلقه محارم صدام بوده است. زيرا کسی که مدعی است با نقشه صدام مخالفت کرده است، لاجرم بايد پيشاپيش می دانسته است عراق قصد حمله به ايران را دارد. 
سئوال اول اينست که به چه علت صدام، با وجود نفرتی که از ايرانيان در دل داشت، يک ايرانی را در زمره محارم خود قرار داده بود؟ ديگر اينکه چگونه عِرق ملی وی، اگر می داشت، به او اجازه داد سکوت کند و نه تنها فرماندهان ارتش را از اين طرح آگاه نکند بلکه، بدتر، کودتای نوژه را تدارک کند و اسباب متلاشی شدن هرچه بيشتر ارتش را فراهم آورد! آيا نفرت او از رژيم آنقدر بود که حاضر شد وطن، ويران و کنام دشمن شود، فقط برای اينکه وی از آقای خمينی و ديگران انتقام گرفته باشد؟ تناقضی که در درون هر ناراستی ای وجود دارد و کم حافظگی دروغگو، موجب فراموشی می شود. او فراموش می کند و نمی گويد که چرا از دادن هواپيماهای سوپراتاندارهای فرانسوی به عراق برای حمله به ايران دفاع می کرد؟ و چرا به صدام رهنمودهای استراتژيک برای شکست ايران ارائه می داد؟ به اين گفته ها به نقل از مجله پاری مارچ توجه کنيد: «شاهپور بختيار در مصاحبه با مجله فرانسوی پاری ماچ در دفاع از قرض دادن هواپيماهای سوپراتاندار فرانسوی به عراق گفت: عراقيها به جای دون کيشوت بازی طی سه سال اخير که باعث کشته شدن هزاران ايرانی شدند که من محکوم می کنم، بهتر بود به ترمينال خارک حمله می کردند تا شاهرگ حياتی ايران راببرند.» (۹)
متاسفانه جنايت رژيم در قتل وحشيانه وی، به آقای بختيار اجازه نداد تا به اعترافات داوطلبانه يکی از وزرای صدام، آقای حامد الجبوری، گوش کند که علناً اظهار کرد جورج براون، وزير خارجه دوران حزب کارگر انگلستان که مأموريتهای غير رسمی را بر عهده می گرفت در کنار شاهپور بختيار از مشوقان اصلی صدام برای حمله به ايران بودند. او همان کسی است که در روزهای پيش از نخست وزيری بختيار به ايران رفت و در مراجعت گفت: بختيار را به نخست وزيری رساندم.
۱۲. نقش دلارهای صدام در فعاليتهای بختيار
چند سال بعد از ورود بختيار به فرانسه وافشاگريهای رسانه های فرانسوی در رابطه با سرازير شدن پول از سوی دولت صدام به جيب آقای بختيار، وی ناچار شد وجود چنين رابطه ای را بپذيرد هرچند هيچگاه وارد جزئيات آن نشد. برای مثال، وی در مصاحبه با راديو فرانسه اعتراف کرد که: «عراقيها از آنجا که منافع مشترک داريم به من کمک می کنند.» (۱۰) مجله پاری ماچ بعد از اين مصاحبه تيتر زد: "شاهپور بختيار از عراقی ها که بر خلاف شيخ نشينها عليه رژيم ايران موضع گرفته است، تجليل کرد." (۱۱)
البته بختيار هيچ گاه از نوع و ميزان اين کمکها سخن نگفت و اين بر عهده خبرنگاران حقيقت ياب افتاد تا نوع اين کمکها را افشا کنند. تا الان آنچه معلوم است اين است که فقط صدام نبوده که گروه بختيار را انباشته از پول کرده بود، بلکه ديگر کشورهای عربی و بسياری ديگر، نيز اين کار را می کرده اند. طبق تحقيقات روزنامه نگاران فرانسوی، ژان ايو اپرون و ژان نوئل تورنيه در کتاب قتل شاهپور بختيار، طی ده سال فعاليت نهضت مقاومت ملی به رهبری بختيار ۵۰ ميليون دلار به حساب اين سازمان ريخته شده است و حدود ۴۰۰ نفر در فرانسه و ديگر کشورهای اروپايی از اين منبع ارتزاق کرده اند. خلاصه تحقيق اين دو روزنامه نگار بدين قرار است که با اين پولها گروه بختيار تنها در شهر پاريس چندين دفتر در مناطق گرانقيمت شهر باز کرده بودند. هرچند پول صدام حسين به راحتی اجازه اينکار را می داد، عربستان هم گاه کمک مالی می کرد. تنها در يکی از سفرهای بختيار به عربستان بختيار با يک چمدان ۵۰۰ هزار دلار پول باز می گردد تا حدی که بين سالهای ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۵ نهضت مقاومت ملی در وضعيت مالی بسيار خوبی بسر می برد و به يمن کمکهای صدام و شيخ نشين ها، ولخرجی هم کم نمی شود. اما از سال ۱۹۸۵ اوضاع آرام آرام تغيير می کند، زيرا ظاهرا کشورهای عربی از خود می پرسند آيا از دست اين سازمان کاری ساخته است؟ از سال ۱۹۸۵ به بعد ورودی پولها به صندوق بختيار که عبدالرحمن برومند مسئوليت آنرا به عهده گرفته بود، کم و کمتر می شود. يکی از دلايل اين کم توجهی عراقيها و عربها به گروه بختيار شايد اين بوده است که آنها متحدی سازمان يافته تر و قوی تر ديگری به نام مسعود رجوی و سازمان مجاهدين خلق پيدا کرده بودند. اين در حالی است که هنوز بختيار با عراقيها تماس دارد و راديو ايران از عراق برنامه پخش می کند. (۱۲)
۱۳. سرانجام بختيار
حال می توان از کسانی که سعی می کنند از بختيار شخصيتی دانا، ملی و ايراندوست بسازند و او را در کنار مصدق قرار دهند و گاه هم از او به عنوان چهره فروزان تاريخ ايران ياد کنند، پرسيد که با شناختی که از مصدق و حساسيت بسيار شديد او نسبت به اصل استقلال و آزادی داريم، کداميک از حرکتهای سياسی بختيار که شمه ای از آن در اين تحقيق آمد با روش و منش رهبر ملی ايرانيان دکتر مصدق همخوانی دارد؟ آيا عدم استقلال بختيار در مقابل آمريکا، همکاری اش با دشمن برای ايجاد کودتا در وطن، تشويق دشمن و همکاری با بعثيها برای حمله به ايران، پذيرفتن دهها ميليون دلار پول از صدام و سلطانهای فاسد عرب نفتی و ديگران و... را می توان با معيارهای ايرانيت که در بخش اول ذکر شد تبيين کرد؟ آيا از ديد هر مصدقیِ راستين، کسی که استقلال وطن را زير پا بگذارد و با دشمن در حمله به وطن تبانی کند، خائن به استقلال وطن خوانده نمی شود؟ آيا اين بی حرمتی تمام به مصدق نيست که نام بختيار را در کنار نام قهرمان استقلال و آزادی بر اصل موازنه عدمی قرار دهيم؟ 
چرا برخی که خود را در جمع نيروهای ملی تعريف می کنند، به خود اجازه می دهند در تاريخ جعل روا داشته و به نسل جوان، به خصوص نسل جوان در ايران تحت استبداد که در سانسور اطلاعاتی شديد قرار دارند، دروغ بگويند و نيروهای محرکه ای را که می توانند در تحول ايران از استبداد تاريخی به مردم سالاری نقشی اساسی بر عهده گيرند نسبت به نيروهای ملی نااميد سازند؟ همه وظيفه داريم که تاريخ وطن را، با تمام ابعادش با مردم خود و به خصوص با نسل جوان، در ميان بگذاريم. جعل در تاريخ، به خصوص در شرايط بحرانی حاضر، که رژيم و مخالفان قدرت طلبش تلاش دارند تا منابع تاريخ را به انحصار خود در آورند، تا بدين وسيله آينده را مطابق اميال خود معين کنند، جفای محض به مردم ايران و عملی بس ناجوانمردانه است. هر کس يا گروهی که سياست را نه روش رسيدن به آزادی، بلکه دستيابی به قدرت می شناسد و برای رسيدن به اين هدف، هر روشی را مجاز می داند، نه تنها آلترناتيو و يا جانشين مناسبی برای استبداد خانمانسوز فعلی نيست، بلکه بيش از حاکمان فعلی بايد از او پرهيز کرد. 
اينکه بختيار در درون خودش و برای دوستان و نزديکانش واقعا چگونه انسانی بود، مانند بسيار انسانها، ما علم کافی درباره قضاوت کردن در اختيار نداريم. ولی علم و اطلاعات کافی برای قضاوت در مورد بختيار سياستمدار در عرصه عمومی داريم و اين اطلاعات همانگونه که قدری از آن در اينجا عرضه شد به ما می گويد که در کار سياسی برای او قدرت اصل بود و نزد وی هدف وسيله را نيز توجيه می کرد و چون قدرت اصل بود، مفاهيمی چون استقلال، آزادی و مردمسالاری، حکم دست آويز را داشته اند وگرنه، او بايد می دانست در مردمسالاری، حاکميت با مردم است و آزادی بدون استقلال، وجود پيدا نمی کند. در يک کلام، سيره وی در انقلاب و جنگ نشان می دهد برای استقلال و آزادی وطن ارزش واقعی قائل نبود. 
اگر او به استقلال و آزادی همچون محمد مصدق باورداشت هيچگاه دستور بمباران کردن واحدهايی از نيروهای مسلح را نمی داد و اگر ذره ای به آزادی باور داشت هيچگاه در دوران نخست وزيری اش دستور طرح و اجرای کودتا و زندانی کردن بين ۱۰۰ – ۲۰۰ هزار نفر را نمی داد. به طور قطع در کودتايی که او در نظر داشت، مانند هر کودتای ديگر در هر جای ديگر جهان، حتما ارباب جرايد و روزنامه نگاران مخالف از اولين دستگير شدگان می بودند. مگر می شود تصور کرد که کودتايی انجام بگيرد و بيش از ۱۰۰-۲۰۰ هزار نفر زندانی شوند ولی مطبوعات ضد بختيار (که در آن زمان تقريبا‌ شامل تمامی مطبوعات می شد) به فعاليت خود آزادانه ادامه دهند؟
او به اصل استقلال اعتقادی نداشت و برخوردی ابزاری با اين اصل داشت و در اين رابطه است که تکرار اين سوالات بنا به اهميت آن لازم می آيد. مگر ممکن بود يک نيروی مصدقی از کارتر اجازه همکاری با خمينی را بگيرد و وقتی از سوی آمريکايی ها مخالفت می بيند، از دستور کارتر اطاعت کند و بعد برای پوشاندن حقيقت (=اطاعت از نظر کارتر) به اطرافيانش دروغ بگويد؟ مگر ممکن است که يک مصدقی مشوق صدام برای حمله به ايران شود، به خدمت ارتش او برای تجاوز به ايران در آيد، طرح کودتای نوژه را بريزد، و خود و دستگاهش دريافت کننده دلارهای صدامی و سلطانهای فاسد نفتی باشند و ديگران باشند؟ ظاهرا وی نيز مانند آقای رجوی بر اين نظر بود که اگر پيروز شود، بازخواستی نخواهد بود زيرا از پيروز کسی سئوال نخواهد کرد؟
ناگفته نماند صدام، مانند هر سياستمدار ديگر که قدرت را اصل می داند، هيچ علاقه خاصی به شخص فارسی زبانی به نام بختيار نداشت و از زمانی که فهميد که دفتر و تشکيلاتی که صدها مزدبگير در اروپا دارد، برای بعثيها کارايی ندارد، و از زمانی که به رجوی هم ميوه ممنوعه قدرت را خوراند و صدام توانست او را هم به خدمت خويش در آورد، عراقيها به بختيار کم لطف شدند و بخش اعظم بودجه وی را قطع کردند. بی کفايتی ها و فساد در دستگاه بختيار بدان حد شد که دهها ميليون دلار صدامی و غير صدامی بباد هوا رفت تا جايی که مجبور شد که خانه اش را نيز بفروشد و وقتی که بعد از قتل فجيعانه اش فرزند وی به خانه زنگ زد و گوشی برداشته نشده بود اولين چيزی که به ذهنش رسيده بود اين بود که حتما پول تلفن داده نشده و تلفن را قطع کرده اند. و در اين اوضاع و احوال چه زود همکاران سينه چاک وی، حال که کيسه را خالی يافتند، رهبر را در خانه اش درحومه پاريس تنها گذاشتند. در کنار او تنها تنی چند بيش نمانده بودند، که در اين ميان نزديک ترين فرد به او آقای بويراحمدی بود، که خود را يار غار بختيار نمايش می داد. اما زمانی که رژيم مبلغی حتما بسيار بيشتر از ۵۰۰۰ هزار فرانک حقوق ماهانه اش به او پيشنهاد کرد، پول را پذيرفت و در حق رئيس خود خيانت کرد و آدمکشان رژيم را به خانه بختيار راه داد و بدين وسيله سر رهبر را تقديم رژيم کرد.
۱۴. سخن آخر: سياست در دو معنا
در بررسی مقايسه ای تاريخ سياسی از ديرباز تا امروز، هم در ايران و هم در جهان، می توان دو پارادايم مختلف سياسی را مشاهده کرد: ۱. سياست ورزی به مثابه روشی برای رسيدن به قدرت ۲. سياست ورزی به مثابه تمرين استقلال و آزادی. داستان تاسف انگيز آقای بختيار نشان می دهد که حقيقت استقلال و آزادی ايران زير ابر نمی ماند و روزی بر همگان تجلی می کند و بسياری به اين حقيقت اذعان خواهند کرد. وجه مميزه وطن انديشی به سبک ايرانی از وطن پرستی ناايرانی در همين منطقه خودمان در همين جاست. جامعه ايرانی همواره آبستن جنبش برای استقلال و آزادی بر مبنای انديشه موازنه عدمی است. 
برای مثال، در همين دوران معاصر، اين مصدق است که بر می خيزد تا اعلام کند که سياست در انديشه موازنه عدمی يعنی روشی برای تحقق استقلال و آزادی و آزاد شدن خود و وطن. مصدق چون راسخ در اين انديشه بود در تمامی برنامه های سياسی خود شديداً وفادار به اصل استقلال و آزادی بود. بر همين مبنا او کيش شخصيت و اسطوره سازی را منفور می شمرد، و اعلام می کرد که هيچ سازمان و گروهی حق ندارد روزنامه ای را به بهانه توهين به او ببندد. مصدق بر سر اصل استقلال با هيچ نيروی انيرانی سازش نکرد و بر اصل موازنه منفی، همانگونه که نفت را در جنوب ملی کرد، شيلات شمال را نيز ملی کرد. وقتی شخص از سياست روش آزاد شدن را می فهمد، برخوردی بسيار متفاوت با مسائل دارد. ولی بختيار که از سياست جز لايه قدرت آن را درک نمی کرد، همان کاری را کرد که اگر مصدق زنده بود و خبر آن را می شنيد، چه بسا از شدت غم قالب تهی می کرد. اين کار بختيار نه تنها بسوی دشمن انيرانی رفتن بود، بلکه بی حرمتی و توهين به همه کسانی است که وفاداری به مصدق را در شيوه و عمل پاس داشته اند. 
و در اينجا به منظور هر چه عينی تر کردن بحث در باره اتخاذ روش موازنه عدمی در سياست اجازه می خواهم نوشته را با يک خاطره شخصی به پايان رسانم: اولين بار که اينجانب برای تحقيق دانشگاهی ام در باره تاريخ انقلاب با ابوالحسن بنی صدر ديدار و مصاحبه کردم، چند هفته ای از ترور بختيار نگذشته بود و من که اخبار حملات شديد بنی صدر به رژيم و محکوميت ترور بختيار را در روزنامه ها خوانده بودم، يکی از اولين سئوالاتم از بنی صدر اين بود: «آقای بنی صدر شما بختيار را خائن می دانستيد، ولی برای من جای تعجب است که از چه رو در حالی که تمامی کسانی که سالها در کنار او نان خورده اند، در گوشه و کنار پنهان شده اند و چيزی در دفاع از وی نمی گويند، شما هر روز در مطبوعات فرانسه مصاحبه می کنيد و با شدت ترور او را محکوم و رژيم ايران را متهم می کنيد و خونخواه او شده ايد؟» بنی صدر پاسخ داد: «اين درست است که زمانی که هوادارانش در گوشه و کنار پنهان شده اند من خونخواه او شده ام و اين نيز درست است که من بختيار را خائن می دانستم و می دانم و اين به اين علت است که دشمن را به خاک وطن آورد، ولی فراموش نکنيم که خائن نيز قبل از خيانت کردن يک انسان است و تمامی حقوق، مثل حق حيات، ذاتیِ همه انسانهايند. بنابراين کسانی که در خانه اش سر وی را بريدند جنايتکارند و بی ترديد عملی مغاير حقوق انسان مرتکب شده اند. اين قتل وحشيانه، بختيار را از حق حيات محروم کرد و من از اين حق است که دفاع می کنم.»
دکتر محمود دلخواسته
انگلستان
* در آخرين روزهای نگارش اين مقالات مدارک متعددی که شامل گزارشهايی در مورد آقای بختيارند از طبقه بندی محرمانه سازمان سيا و نيز دولت انگليس به تازگی خارج شده اند که متاسفانه به علت مجال تنگ فرصت استفاده از آنها در اين نوشته به دست نيامد. قصد اينست که در صورت لزوم از اين مدارک در مقاله ای ديگر استفاده شود.
**نويسنده به مشکلات متدولوژيک نقدهای تاريخی آگاه است و می داند که که با تغيير زاويه ديد تحليلهای تاريخی نيز امکان تغيير دارد. کوشش بوده است در اين تحقيق بر مبنای انديشه موزانه عدمی عمل شود. اما هرگز نمی توان ادعا کرد که هيچ جا خطا صورت نگرفته است. از اين رو نويسنده از نظرات و ديدگاه های انتقادی خوانندگان گرامی صميمانه استقبال می کند. لطفا ديدگاه های خود را از طريق ايميل زير در ميان بگذاريد:
m_delkhasteh@yahoo.co.uk
زيرنويس
۱- خبرگزاری فرانسه، ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۰
۲- Qutidien de Paris 3 October 1980
۳- متأسفانه پاره ای غرض ها و نيز دشمنی های سياسی مانع شده که اين نقش تاريخی/حماسه ای که محصول اعتماد و ايمان خلبانان قهرمان کشورمان به اولين رئيس جمهور ايران است به رسميت شناخته شود. اما شکی نيست که هنوز خلبانان و همافرانی که از تيغ هشت سال جنگ جان سالم بدر برده اند، به ياد دارند که چگونه در زمانی که نظر فرماندهی پايگاه وحدتی، به علت اينکه برای دفاع از دزفول تنها دو تانک و هفت توپ بيشتر در اختيار ارتش نبود، بر تخليه و انهدام پايگاه قرار گرفته بود، عملی که در نتيحه آن دزفول و سپس کل خوزستان سقوط می کرد، بنی صدر خلبانان را گرد خود آورده و در ميان اضطراب و خشم و ياس خلبانان، داستان رستم و اشکبوس از شاهنامه را برای آنان می خواند و از آنها می خواهد که در اين لحظه حساس تاريخی، رستم ايران باشند و ساعتی بعد از سخنرانی و پس از قرائت سرود ای ايران، در جوی سرشار از وطن خواهی شورانگيز، اين، دلاوران ايرانی، خلبانان و شيرمردانی که بسياری از آنها تازه از زندان رژيم آزاد شده بودند و افسرده دل نشان می دانند، دوباره جان گرفتند چنان که در آنها شور حيات ملی و انديشه وطن خواهی تلالو می کرد. آنها، بعضی حتی بدون کفش، به سرعت بر جنگنده های خود سوار شده و به معنای واقعی کلمه يک معجزه آفريذند. آن شيرمردان آسمان ايران، اعم از نيروی هوايی و هوانيروز، نه تنها در نبرد هوايی با جنگنده های عراقی، بلکه در نقش يک نيروی زمينی تانکهای صدام را که از کرخه نيز عبور کرده بودند مورد حمله قرار دادند و به ايثار باورنکردنی خلبانان نيروی هوايی و هوانيروزتعداد زيادی از تانکهای عراقی را منهدم کردند و لشکر بعثی را تا پشت کرخه به عقب راندند. کسانی که چنين اوضاع و احوال دشوار جنگی را تجربه کرده باشند می دانند که بر اين کار خلبانان شير دل ايرانی، که تمامی پيش بينی های متخصصان نظلمی غرب را نيز غلط از آب در آوردند، نامی جز معجزه نمی توان نهاد. 
۴- تا آنجا که قرائن نشان می دهند آقای بختيار در اين غيبت چهار روزه تنها نبوده اند وکابينه اش را نيز که قرار بوده در اهواز مستقر شود، همراه خود برده بود. ولی هنوز از اعضای اين کابينه، جز تنی چند، نام کسی علنی نشده است. به اميد آن زمان که کسانی که در اين عمل ننگين دست داشتند برای جبران مافات، حداقل تا زنده اند به پيشگاه ملت و هزاران هزار قربانی مستقيم و غير مستقيم جنگ، و نابودی نسلی بر روی ميادين مين و از دست دادن فرصت رشد، سر فرود آورند و ضمن عذرخواهی از هموطنان خود، اين اطلاعات را با مردم در ميان بگذارند تا بيش از اين وجدان تاريخی ايرانيان از اين همه خيانت از سوی ايرانيانی که خود را ملی هم می نامند در رنج نماند.
۵- Qutidien de Paris 22 Octobre 1980
۶- روزنامه لوموند، ۲۱ ژوئن ۱۹۸۱
۷- لوموند ۲۳ نوامبر ۱۹۸۰
۸- کتاب يکرنگی از شاهپور بختيار ترجمه از فرانسه توسط مهشيد اميرشاهی۱۳۶۱ پاريس، ص ۲۶۳ . ناشر کتاب مشخص نيست
۹- مجله پاری ماچ، ۲۱، اکتبر ۱۹۸۳.
۱۰- آژانس فرانس پرس، ۲۹ ژوئيه ۱۹۸۰
۱۱- مجله پاری ماچ، ۲۸ ژوئن ۱۹۸۰
۱۲- Enquete sur l’assassinat de Chapour Bakhtiar, Jean-Yves Chaperon and Jean-Noel Tournier, Edition n° 1 Paris 1992

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

وقتی خشونت در ذهنیت حجاریان و حجاریان ها نهادینه می شود




یکی از تعاریف <نهادینه> شدن/Institutionalization  در جامعه شناسی، نرمال شدن آن/ normalization و سیستماتیک شدن آن در جامعه می باشد.  به بیان دیگر، به امری عادی و معمولی تبدیل شدن آن موضوع می باشد.
چند روز قبل یکی از هموطنان مصاحبه سالها قبل آقای حجاریان در رابطه با کودتای خرداد 60 را برایم فرستاد.  اولین موضوعی که در مصاحبه توجهم را جلب کرد نهادینه شدن خشونت در ذهنیت مصاحبه شونده و مصاحبه گر می باشد.  از جمله در رابطه با توضیح کشتار سی خرداد می گویند:
"...در صورتي‌كه دولت ما خشونت(منظورش مجاهدین هستند.)  را تماشا مي‌كند. مثل آدمي كه به بچه مي‌گويد نكن، نكن و آخرش خسته مي‌شود و بچه را از پشت‌بام به پايين پرت مي‌كند. يكي از علل وقوع سي‌خرداد همين بود كه دولت ما مقتدر نبود. به سازمان گفت نكن، نكن! اما نكن، نكن فايده نداشت، دولت هم قدرت مهار نداشت، يك مرتبه اسلحه كشيد و همه را كشت. حتي گفت زخمي‌ها را تير خلاص بزنيد. ظهر سي‌خرداد بود، اين را راديو گفت، اسمشان را هم نپرسيد كه چه كساني هستند. توجيه شرعي‌اش را هم پيدا ‌كردند"
در اینجا نمی خواهم به تفضیل به این دروغ ایشان بپردازم که سازمان مجاهدین ( که بعدها به فرقه رجوی تبدیل شد.) تا روزهای بعد از 30 خرداد شصت خشونت بر آنها بطور مرتب اعمال می شد و حتی در گزراش روزنامه رئیس جمهور در اردبیهشت 60 می بینیم که سازمان اطلاعات ارتش به او اطلاعات داده بود که بطور متوسط هر هفته بیش از 1200 حمله و گاه مسلحانه به این سازمان و چند سازمان دیگر انجام می شد.
ولی می خواهم بگویم که در اینجا هم توضیح این کشتار ناشی از نرمالیزه شدن خشونت در ذهن آقای حجاریان است و هم در ذهن مصاحبه گر که اصلا به ذهنش نمی آید که از اقای حجاریان، برای مثال، سوال کند:
- آیا واقعا این را جدی می گویید که رژیمی که خود را اسلامی می دانست از رادیو دستور داد که زخمی ها را در همان خیابان تیر خلاص بزنند؟

ایشان نه تنها دنبال موضوع را نمی گیرد، بلکه براحتی از آن رد شده و مصاحبه را به جای دیگر می برد.

دیگر اینکه، آقای حجاریان، 30 خرداد را نه کودتا که <شهر آشوبی> می داند:

سوال: و اما اسمي كه شما بر خرداد 60 مي‌گذاريد چيست؟
 pحجاریان: به نظر من بهترين لغتي كه براي واقعه سي‌خرداد 60 متناسب است، "شهرآشوبي" است يا به اصطلاح فرنگي‌ها(Turbulence) شهرآشوب بودن. يك شهرآشوبي اتفاق افتاد، زمان مشخص هم داشت، عمرش هم تمام شد. وقتي كه رجوي به خارج رفت، قضايا خاتمه يافت.

سوال این است که چرا ایشان 30 خردادی را که اکثریت مطلق شرکت کنندگان نه از مجاهدین که از طرفداران رئیس جمهور بودند را (در این رابطه قبلا مشاهدات عینی خود را منتشر کرده ام.) را محدود به مجاهدین می کنند؟

علت جز این نیست که پذیرفتن این واقعیت، در واقع پذیرفتن وقوع کودتاست، چرا که هواداران رئیس جمهور قانونی کشور در روز روشن در خیابانها به گلوله بسته شده و رادیو دولتی اعلام کرده که به زخمی ها هم رحم نکنید و در جا تیر خلاص بزنید.

در جای دیگر برای فرار از این واقعیت و توجیه وضعیت، بنی صدر را نه منتخب مردم (در واقع تنها انتخابات آزاد در طول عمر رژیم، از جمله با این دلیل که شورای نگهبانی وجود نداشت تا مانع نازد شدن بشود.) که منصوب آقای خمینی می دانند:
"(بنی صدر را) امام برداشت. همان‌طور كه خودش هم او را نصب كرده بود، اما درقالب انتخاب."
در تحقیق دیگری کذب بودن این ادعایی که بعد از کودتا روایت رسمی رژیم و نیز مخالفان هم جنس رژیم شد را نشان داده ام.  ولی سوال این است که چرا ایشان اصرار به تکرار این دروغ که در واقع توهین و تحقیر مردم ایران و 76 درصد از رای دهندگان که اولین رئیس جمهور منتخب خود را در طول تاریخ بر گزیدند به مردم ایران و رای دهندگان می باشد، دارند؟  پاسخ جز این نمی باشد که پذیرش اینکه کودتا رخ داده است، پذیرفتن این واقعیت است که ایشان نیز از زمره  کودتا چیان بوده اند و البته همانطور که در این مصاحبه می بینیم، ایشان هیچ مسئولیت پذیری نمی کنند. (اینهم یکی از اصلی ترین مشخصات روشنفکران جهان سومی می باشد که هیچوقت خود را نقدی واقعی نمی کنند و همیشه تقصیر را به گردن دیگران و "وضعیت" می اندازند.)

در جای دیگر در رابطه با جامعه مدنی می گویند:
"در جاهايي ممكن است مردم خودشان توان داشته باشند و خودشان جامعه مدني بسازند، اما در جاهايي مردم توان ندارند و  غرب مي‌آيد برايشان مي‌سازد."

این پاسخ نشان می دهد که ایشان اصلا نمی دانند که جامعه مدنی چیست و چگونه پدید می آید و رابطه اش با قدرت چگونه است و نقش آن در رابطه با قدرت چیست.
دیگر اینکه وقتی (دولتهای) غربی را قادر به ساختن جامعه مدنی برای دیگر کشورها می دانند، هم نشان از روانشناسی زیر سلطه ایشان دارد و هم به ما توضیح می دهد که چرا وقتی اکثریت نخبگان اصلاح طلب که از اصلاح رژیم ولایت مطلقه فقیه ناامید می شوند، بسرعت سر از کاخ سفید در می آورند و دخیل حمله نظامی به مام وطن را بر ضریح کاخ سفید می بندند.
این اصلاح طلبان تا خود را از عقده بد خیم حقارت رها نکنند و به تواناییهای خود و مردم باور نکنند و برای خود و مردم عزت و کرامت قائل نشوند در بر همین پاشته خواهد چرخید و اصلاح طلبان سابق، ستایشگران ترامپ و نتانیاهو و...و دیگر سلطه گران خواهند شد.
http://www.meisami.net/no-31/No-031-04.htm

۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

یویوی سلطنتی رضا پهلوی





" هر وقت رئیس جمهوری در آمریکا وارد کاخ سفید می شود که سیاست تهاجمی در رابطه با ایران دارد و گزینه حمله نظامی بطور جدی روی میز قرار می گیرد، باد وارد علم ایشان می شود و اینگونه ناگهان از شهروند معمولی به پادشاه قانونی ایران تبدیل می شوند و مجلس شورای ملی تشکیل می دهند تا بتوانند نقش چلبی را در ایران بازی کنند و هر وقت رئیس جمهوری وارد کاخ سفید می شود که قصد مماشات و سازش با رژیم را دارد و از گزینه حمله نظامی دوری می گزیند، باد از وزش می افتد و  ایشان تبدیل به شهروند می شوند و وارد دوران کسوف و به جز چند اعلامیه و مصاحبه، خبری از ایشان نمی شود."


آقای خمینی در توجیه دروغهای مکرری که می گفت و در پاسخ به اعتراض برخی که مرجع تقلید نباید سخن و قول خود را عوض کند که در اینصورت در دین فساد پدید می آید، مجبور شده بود که علنا به دفاع از دروغ گفتن و تغییر نظرات خود بپردازد و صریحا بگوید که:
"ما می‌خواهیم اسلام را پیاده کنیم. پس ممکن است دیروز من یک حرفی زده باشم و امروز حرف دیگری را و فردا حرف دیگری را. این معنا ندارد که من بگویم چون دیروز حرفی زده‌ام باید روی همان حرف باقی بمانم..."(1)

این توجیه آقای خمینی که در واقع بنیان گذار دور ان پسا- حقیقت، در دوران معاصر می باشد و دونالد ترامپ به آن ابعادی جهانی بخشید، در واقع  زبان حال کسانی است که رسیدن و حفظ قدرت، به هر روش ممکن را هدف اصلی خود قرار داده اند و از آنجا که <قدرت> ذاتا اخلاق ندارد، بنابراین دروغ گفتن و فریب و نقض عهد کردن نه تنها امری مکروه و یا حتی مباح و مستحب محسوب نمی شود بلکه روشی واجب می شود و عمل غیر آن عملی غیر عقلانی انگاشته می شود.  اینگونه است که برای ضد انقلاب حاکم بر وطن، حفظ نظام/قدرت اوجب واجبات می شود و نیز برای کسانی چون آقای رضا پهلوی نیز که قدرت را به هر روش هدف قرار داده اند، برای رسیدن به قدرت و بر تخت طاووس نشستن، گفتن هر سخنی و مرتکب هر عملی شدن اوجب اجبات می شود.
اینگونه است که سخنان و تعهدهای آقای رضا پهلوی در رابطه با به سلطنت رسیدن ایشان، حالت یو یو کردن را پیدا می کند.  چرا که زمانی برای رسیدن به قدرت و مصلحت بازی سیاسی حکم می کند که تشنه قدرت، زمانی در سخن گفتن از چنین آرزویی تبری بجوید و زمانی دیگر حاشا را به کناری نهاده و علنا خود را صاحب تخت طاووس بنامد.
آخرین حرکت آقای رضا پهلوی در این رابطه مصاحبه ایشان با آسوشیتد پرس می باشد که در آن از حکومت مردم سالار عربستان سعودی و آمریکای دونالد ترامپی، که به قول نامه نویسان به ترامپ، "مدافع ارزشهای بنیادین آمریکا"! ست و دولت دست راستی های افراطی اسرائیل که بنا بر قول بنیامین نتانیاهو، ایرانیان از 2500 سال پیش در پی ایجاد هولوکاست و کشتار یهودیان بوده اند، خواسته است تا به ایشان کمک کنند تا در ایران "انقلاب" راه بیاندازد و بساط پادشاهی "مشروطه" را بر قرار کنند.(2(
انگار نه انگار که هم ایشان چهار ماه پیش در مصاحبه با رادیو فردا علنا اعلام کرده بودند که خود را از <دغدغه پادشاهی> رها کرده و از کسانی که می خواهند ایشان را <یک جعبه یا باکس نظام پادشاهی> بگذارند انتقاد کرده بودند.(3(
البته این داستان امروز نیست، ایشان در سال 1359 در مصر بعد از مرگ پدر، به عنوان شاهنشاه ایران و مدافع استقلال وطن قسم خورده بودند و در سال 1365 که ریگان به سازمان سیا دستور سرنگونی رژیم را داده بود، سیا فرکانس اختصاصی تلویزیون ایران در شبکه جهانی را برای پخش پیام 11 دقیقه آقا رضا پهلوی حک کرد.(4(
بعد که متوجه شدند که دولت آمریکا با آقای رفسنجانی ساخت و پاهایش را کرده است، برای پنهان کردن آرزوی  تخت طاووسی خود، اعلام کردند که تنها یک شهروند هستند و در دوران آقای خاتمی به عنوان شهر وند خود را به اصلاح طلبان نزدیک، بدون اینکه از پادشاهی استعفا دهند.  البته عقل سیاسی قدرتمدار حکم می کرد که تمامی احتمالات را در نظر آورند و برای آن آماده باشند.  اینگونه بود که ایشان خود را به شتر مرغی تبدیل کرده بودند که بر عکس مثل، اگر برای به قدرت رسیدن نیاز به پرواز کردن می شد ایشان می گفتند که من مرغم و اگر نیاز با بار کشیدن، می گفتند که پدر جدم هم بار کش بوده است.
البته از آنجا که دروغگو به صفت دروغگو بودن کم حافظه می شود، حدود 5 سال پیش در مصاحبه با سایت معتبر آلمانی فوکوس، پته را آب دادند و علنا گفتند که نه شهروند که شاه قانونی ایران هستند.(5(
آقای محمد امینی در مقاله ای ایشان را به باد انتقاد گرفتند که شما که گفته بودید تنها یک شهروند معمولی هستید و حال چگونه شده است که خود را شاه قانونی ایرانی معرفی کرده اید.  در واقع این سخن ایشان همانند بر تخت نشاندن ولی مطلقه فقیه، این بار تاج بر سر، بود که مردم هیچ نقشی در آن ندارند.  حملات که افزون گشت، ایشان ناچار به عقب نشینی شدند و  دفتر خود را مامور کردند که اعلامیه ای صادر کند که در آن خطاب به فوکوس، از جمله گفته شده بود :"... در این راستا لازم می دانیم این نکته را متذکر شویم که این مصاحبه با اشتباهات مختلفی از زبان انگلیسی به آلمانی وسپس به فارسی ترجمه شده است. بسیاری از مطالب درج شده در این متن به زبان آلمانی وهمچنین نسخه فارسی آن با ادبیات رضا پهلوی همخوانی ندارد.... از هفته نامه فوکوس درخواست میکنیم با احترام به قوانین روزنامه نگاری نسخه اصلی مصاحبه به زبان انگلیسی رامنتشر و محتوای ترجمه متن آلمانی را در اسرع وقت تصحیح نمایند."
آقای امینی با فوکوس تماس و نظر سایت را در باره اعلامیه آقا رضا پهلوی خواستار شدند.  فوکوس پاسخ داد که چه نامه و چه در خواستی و اینکه هیچ تماسی دفتر ایشان با فوکوس نگرفته است و اینکه هیچ اشتباهی در محتوای مصاحبه وجود ندارد و عین نوار مصاحبه در اختیار فوکوس می باشد.
دیگر اینکه ایشان در این مصاحبه ذهنیت خشونت بار خود را لو داده بودند.  از جمله در بخشی از مصاحبه گفته بودند:
" «بسیاری از انقلابی‌های آن‌موقع امروز نزد من می‌آیند و می‌گویند: بهتر بود پدرت ما را بازداشت و اعدام می‌کرد." البته این نقل قول از جمله به این معنی می باشد که ایشان با نکول کردن(default) پذیرفته اند که پدر ایشان، فردی آدمکش بوده است چرا که در غیر اینصورت به جای آوردن این نقل قول در مقام تایید نظرات خود، به این افراد می تاخته اند و سخت انتقاد که مگر پدر من آدمکش بوده است که شما آرزوی کشته شدن بدست ایشان را داشته اید؟ دیگر اینکه چنین نقل قولی را برای دفاع از مواضع خود آوردن در واقع نشان از یگانگی در روش با پدر دارد.
بهر حال، از اینجا ببعد، اینجانب دنبال کار را گرفتم و برای اینکه امکان فرار را بروی ایشان کاملا ببندم، مقالاتی مستند به هر دو زبان فارسی و انگیسی منتشر کردم.  نتیجه این شد که از آنجا که معلوم شده بود که اعلامیه ایشان فقط به فارسی منتشر شده بوده و تنها هدف آن فریب هموطنان می بوده، ایشان ناچار به همان راهی رفت که کذابها می روند، به این معنی که کوشش می کنند که دروغ خود را با دروغی دیگر بپوشانند.  به همین علت مصاحبه تلویزیونی ترتیب دادند و در آن گفتند:
"...من جهت اطلاع هم میهنان بگم که از موقعی که این اتفاق افتاد اولین درخواستی که شد از طریق کسی که هماهنگی این مصاحبه رو کرده بود و درخواست از خود نوار ترتیب اثر داده نشد و من اخیرا از طریق قانونی مسئله رو تعقیب کردم توسط یک وکیل آلمانی برای درخواست نه تنها چاپ متن تصحیح شده ای از دیدگاه خودم نسبت از آنچه جواب من بود در مقابل آنچه چاپ شد از یکسو و درخواست رسمی برای دریافت کپی اصلی نوار که وجه در اینجا گرفته و یا اینکه اگر چنین کپی است در اختیار ما قرار گرفت اون را هم در اختیار هم میهنان قرار بدم از جهت رفع این سو تفاهمات و این مسیر طبیعی خودشو داره طی می کنه و در انتظار پاسخ این اقدام حقوقی هستم توسط وکلا و خود اون موسسه( دلخواسته: همانگونه که خوانندگان می توانند ببینند ایشان در مورد موضوعی شفاف بسیار ناشفاف صحبت کرده اند در اینجا معلوم نیست که علت اینگونه نامفهوم صحبت کردن ناشی از ضعف زبان فارسی ایشان است یا کوشش در سیاسی بازی یا هر دو. در هر صورت می شود فهمید که ایشان سعی دارند بگویند که با مجله تماس گرفته اند و خواهان گرفتن کپی نوار مصاحبه و نیز باز انتشار مصاحبه بدون اشتباه هستند.)..." (6(
در همین رابطه مقاله ای دیگر انتشار دادم و خواستار اطلاعات زیر شدم:

 1. متن نامه/پیام/ایمیل/...و را که می گویند برای مجله نوشته شده و از آنها خواسته شده است که دیدگاه ایشان را چاپ و نیز کپی نوار مصاحبه را در اختیار ایشان بگذارد.
2. متن شکایت نامه رسمی ایشان به دستگاه قضایی آلمان.
3. نام دادگاه آلمانی که شکایت به آن انجام شده است تا به دادگاه مراجعه شده و ببینیم که آیا اصلا چنین شکایتی تسلیم دادگاه شده است یا نه؟ توضیح اینکه در دادگاههای آلمان این از حقوق مردم می باشد که به دادگاه ها مراجعه و لیست دعوی های تسلیم شده را ملاحظه کنند.(7
آقای رضا پهلوی هیچگاه به این سوالات پاسخ ندادند و این در حالیست که زمان متوسط رسیدگی به شکایات در دادگاه ها آلمان 5 ماه می باشد (8(
          
و حال که نزدیک 5 سال از آن تاریخ می گذرد با اطمینان کامل می شود گفت که این ادعای ایشان در مصاحبه نیز دروغی بیش برای فریب مردم نبوده است
البته این همه قبل از آن که دوباره در فاصله چهار ماه اول از پادشاهی استعفا داده اد و بعد که  دوباره فیلشان یاد هندوستان و تخت طاووس کرده و خود را شاهنشاه ایران اعلام کرده اند.
در اینجا این سوال برای خواننده ایجاد می شود که پویایی که سبب روش سیاسی یویوی ایشان می شود چیست؟
پاسخ ساده است و آن را باید در روش سیاسی دولتهای آمریکا در این دوران در رابطه با ایران دید.  بقول مولوی:
ما همه شیران ولی شیر علم.  حمله شان از باد باشد دم بدم.
به این معنی که هر وقت رئیس جمهوری در آمریکا وارد کاخ سفید می شود که سیاست تهاجمی در رابطه با ایران دارد و گزینه حمله نظامی بطور جدی روی میز قرار می گیرد، باد وارد علم ایشان می شود و اینگونه ناگهان از شهروند معمولی به پادشاه قانونی ایران تبدیل می شوند و مجلس شورای ملی تشکیل می دهند تا بتوانند نقش چلبی را در ایران بازی کنند و هر وقت رئیس جمهوری وارد کاخ سفید می شود که قصد مماشات و سازش با رژیم را دارد و از گزینه حمله نظامی دوری می گزیند، باد از وزش می افتد و  ایشان تبدیل به شهروند می شوند و وارد دوران کسوف و به جز چند اعلامیه و مصاحبه، خبری از ایشان نمی شود.
البته اهل قدرت، هیچ از تجربه و تاریخ پند نمی گیرند.  پدر بزرگ ایشان که با یاری ژنرال آیرونساید دست به کودتا زده بود و چند سال بعد در محاسبات سیاسی مرتکب اشتباه و به آلمان هیتلری نزدیک ، وقتی کشور مورد حمله ارتشهای انگستان و شوروی قرار گرفت بجای عمل بوظیفه اصلی خود که دفاع از مام وطن بود، از طریق مامور انگیسی ها، ابراهیم قوام، کوشش کرده بود که به سفارت انگیس پناهنده شود:
"گزارش های دیپلماتیک آمریکا نشان می دهد که رضا شاه شخصاً در پی ‏پناهندگی به سفارت بریتانیا  در تهران برآمده بود ولی سفارت در خواست  ‏او را نپذیرفت. در نهایت  او ابراز  تمایل  کرد  که به  همانجایی برود که ‏از آن آمده  بود. دریفوس  گزارش می دهد که: «  شاه ابراهیم قوام را که ‏پدر  دامادش هم بود نزد وزیر مختار بریتانیا  فرستاد تا مراتب نگرانی او ‏را از تأخیر [ آتش بش]  و ادامه  خصومت ها ابراز کند . قوام همچنین ‏سعی  کرد  مزه  دهان وزیر مختار  را در باره  پناه بردن شاه  به سفارت ‏بریتانیا از ترس روس ها بفهمد، ولی گویا وزیر مختار چندان دلگرمش ‏نکرده  بود.»  ترس  رضا شاه  از روس ها نبود؛ بلکه از مردم ایران بود، ‏که  اگر کوچکترین فرصتی دست می داد، تکه تکه اش  می کردند. »(9(
اینگونه بود که ترس و وحشت فرمانده کل قوا، رضا شاه کبیر قدر قدرت، قوی شوکت  و دستور او بر تسلیم نیروهای نظامی تا در مقابل، دولت انگستان با ایشان به نرمی رفتار کند سبب در هم پاشیده شدن ارتش شد.
پدر ایشان نیز سرنوشتی بهتر از پدر پیدا نکرد و بقول سپهد ربیعی، فرمانده نیروی هوایی،   که گفته بود که:"ژنرال هایزر شاه را مانند موش مرده ای از مملکت بیرون انداخت" البته سپهبد ربیعی متوجه نشده بود که این سرنوشت را انقلاب ضد استبدادی ایران برای مستبد رقم زده بود.(10(
با این وجود، آقا رضا پهلوی، از آنجا که نیک می دانند که با وجود فاجعه ای که استبداد تبهکار حاکم بر مردم وطن تحمیل کرده است و بقول آیت الله منتظری روی شاه را سفید کرده است، کسی در وطن جانش را برای به تخت سلطنت رساندن یک کذاب که هنوز کودتا بر علیه دموکراسی و استقلال وطن در 28 مرداد را و با وجودی که چند رئیس جمهور و وزیر خارجه آمریکا از انجام آن ابراز پشیمانی کرده اند، را به تمسخر می گیرد و آن را قیام مردمی می داند به خطر نخواهد انداخت و نسل جوان رو به جلو وقتی در برابر خود انتخاب جمهوری شهر وندان را می بیند البته هیچ سخت نیست تصور انتخابی را که خواهد کرد.
بنابراین می بینیم که حمله اخیر شیر علم ناشی از بادی است به نام ترامپ که حال در کاخ سفید جای گرفته و در عرض چند ساعت، با سیاستی که سالها از آن دفاع کرده بود (سیاست عدم مداخله در دیگر کشورها.) برای پوشاندن شکستهای سیاسی پی در پی خود و کشاندن لیبرالهای جنگ طلب به دنبال خود، با چرخشی 180 درجه ای وداع کرده است و حال آقای رضا پهلوی بار دیگر از غیبت کبرای خود خارج تا شاید از داخل سخنان و عملیات رئیس جمهوری که هیچ دید استراتژیک ندارد و دم بدم تصمیمش عوض می شود، برای او تنبان سلطنت متصور شود.
دیگر اینکه، آقای رضا پهلوی با بکار گیری زبان فریب از مردم خواسته اند تا دست به اعتصابات بزنند.  در حالیکه اگر ایشان کوچکترین باوری به مردم و توانایی های آنها داشتند بدنبال عربستان دموکراتیک و رئیس جمهوری روانی به نام ترامپ و نتایاهویی که کوشش دارد ایرانیان را یهودی نفرت و هولاکوستی به جهان معرفی کند نمی افتادند.
اگر ایشان ذره ای از بینش و نیز سواد تاریخی بر خوردار بودند می دانستند که نگاهی گذرا به تاریخ وطن بما می گوید که هر سلسله ای که از زین قدرت بر زمین افتاد، دیگر هرگز دوباره نتوانست سوار اسب قدرت شود.  بخصوص که  برای اولین بار در تاریخ ایران، ایرانیان بر ضد نفس سلطنت دست به انقلاب زدند.  دیگر اینکه  سلسله پهلوی تنها سلسله ای در تاریخ وطن است که بدست قدرتی انیرانی خود را بر وطن غالب کرد و اینگونه بود که مشروعیت سلطنت را از بین برد.  بدون این سلب مشروعیت از طریق کودتای 28 مرداد، انقلاب ایران، نه بر ضد سلطنت، که احتمالا ماهیتی از نوع انقلاب مشروطه، منتهی با ابعادی بسیار گسترده تر جهت خود را تعیین می کرد.
آخر اینکه، اثر این یویوی سیاسی که آقای رضا پهلوی باشد، تنها بکار ضد انقلاب حاکم بر وطن می آید و اگر نبود جریان مصدقی استقلال و آزادی، وطن خود را در میان دو سنگ آسیاب استبداد تبهکار حاکم و قدرت طلبان وابسته بی اخلاق گرفتار می دید و البته در چنین وضعیتی روش ساختن و سوختن را پیش می گرفت، چرا که جامعه ملی ایران، فرقی ماهیتی با جوامع کشورهای منطقه دارد و علت آن حضور ذهنیت تاریخی  اصل استقلال در وجدان جامعه ملی می باشد.  اصلی  که همیشه سبب طرد  اشخاص  و جریانهای وابسته و خائن به استقلال وطن شده است

1. سخنرانی 20/9/62، صحیفه نور، ج 18، ص. 178
2. http://www.haaretz.com/middle-east-news/iran/1.782409
3. http://www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/66849/
4. http://nagoftehayeiran.blogspot.co.uk/2014/02/TV-CIA-NSC-1365.06.16.html
5. http://www.focus.de/politik/ausland/krise-in-der-arabischen-welt/cyrus-reza-pahlevi-im-focus-interview-ob-ich-die-krone-tragen-werde-haengt-vom-willen-des-volkes-ab_aid_764055.html
6. https://www.youtube.com/watch?v=ockU8QVvwEg&feature=plcp
7.            http://mahmood-delkhasteh.blogspot.co.uk/2012/07/blog-post_12.html
8. https://books.google.co.uk/books?id=glyx5h6-WV8C&pg=PA18&lpg=PA18&dq=germany+average+time+for+a+case+court&source=bl&ots=CUfYDa8HwO&sig=Mkyroi_cWBnwBU3OgEee7oKFBzY&hl=nl&sa=X&ei=Fy8aUdieEqia1AXv74HADw&redir_esc=y#v=onepage&q=germany%20average%20time%20for%20a%20case%20court&f=false
9. دکتر محمد قلی مجد « رضا شاه و بریتانیا»  –   صص 475 ‏
10. Before the parody of the trial which preceded his execution, General Amir Hussein Rabii, commander in chief of the Iranian air force, was questioned about the role played by General Huyser. He replied to his judges, “General Huyser threw the emperor out of the country like a dead mouse”. See “Thrown Out Like a Dead Mouse”, Time Magazine, 17 December 1979, accessed online at: http://www.time.com/time/magazine/ article/0,9171,920699,00.html?promoid=googlep